#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_153
با غلاف کردن شمشیر، تعجب را در نی نی چشمان او خواند. به نظرش قدم اول را درست برداشته بود. لب به سخن باز کرد و گفت: من با تو هیچ کاری ندارم. حتی شمشیرم رو غلاف کردم.
رز نیشخندی زد و گفت: تو با من کار نداری چون میدونی در برابر من هیچ هستی. اما من باهات کار دارم.
خنجرش را در مقابل مهتاب گرفت. لبه بُرنده خنجر در نور درخشید. اما برایان آرام بود و هیچ بیمی نداشت. شیمشیرش را به گوشه ای پرت کرد و گفت: من از تو نمی ترسم. چون تو اصلا ترسناک نیستی.
خشم سراسر وجود رز را گرفت. قدمی به جلو برداشت که برایان گفت: ازت نمی ترسم چون میدونم که تو منو نمی کشی. تو اگه می خواستی من رو بکشی، نجاتم نمی دادی. میذاشتی من بمیرم. این جوری یه نفر رو کمتر کشته بودی.
آتش خشم در وجودش زبانه می کشید. با تمام قدرت به طرفش یورش برد. قلب برایان را نشانه گرفته بود. برایان بی هیچ ترسی همانطور ایستاده بود. رز در نزدیکی او بود که گفت: من هیچ چیزی برای از دست دادن، ندارم. با این جمله رز متوقف شد. به یاد خودش افتاد. این که روزی برای خود چه شوکت و مکنتی داشته و الآن هم چیزی برای از دست دادن، ندارد. در دل گفت از دست این مردک زبان نفهم خسته شدم. باید رَدش کنم بره. اما اگه مردم بفهمن که یکی رو نکشتم، دوباره به این جنگل برمی گردن. اما من یه بار دیگه هم کسی رو نکشتم. چند سال پیش هم از جون استیون گذشتم. برایان به چهره رز خیره شد. او در فکر بود و اصلا مکان و زمان را فراموش کرده بود. خوب به چهره اش دقیق شد. آری گویا ماه روی زیر آن تور را می شناخت. نمی توانست باور کند که فردی که شبح جنگل نام دارد، رز باشد.پاورچین جلو رفت. رز همچنان غرق در فکر بود. با یک حرکت تور را کنار زد. رز از این حرکت غافلگیر شد. حالا مرد چهره واقعی اش را دیده بود. خنجرش را بالا برد و زیر گلوی او گذاشت. با خشم به چشمان متعجبش نگریست و گفت: لعنتی تو چیکار کردی؟ دیگه می کشمت.
خواست خنجر را تکان دهد که مرد با صدای کم جانی گفت: رز.
خنجر از دستش افتاد. بالاخره شد ،آنچه که نباید میشد. یک نفر او را شناخت. آری او رز بود و نمی توانست انکار کند.
“فصل هشت”
بدنش یخ بسته بود. بالاخره هویتش آشکار شد. مغزش کار نمی کرد. نمی دانست باید چکار کند. تصمیمش را گرفت. راهی جز کشتن او نداشت. دستش را محکم تر به دسته خنجر گرفت. برایان با بهت به رز خیره شده بود. لبان خشکش را با زبان تر کرد و گفت: من تو رو میشناسم. تو رز هستی ،رز. همونیکه 15ساله عاشقشم.
romangram.com | @romangraam