#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_152
برایان دیگر خسته شده بود. دستانش از درد ذُق ذق می کردند. دستش کم کم رها شد و از بالا به طرف پایین فرود آمد.
صدای کَنده شدن شاخه درخت و ناله های مرد باهم یکی شده بودند. نگاهی به پایین انداخت. مردی درحال افتادن بود. زمان با سرعت می گذشت. بدون فکر و تعلل، ریسمانش را در دست گرفت و به سمت پایین رفت.برایان در یک متری زمین بود. خوب می دانست که اگر به زمین بیفتد، خواهد مرد. مرگ را در یک قدمی خود می دید. چشمانش را بست و خود را برای مردن آماده کرد.
دلیل این همه اضطرابش را نمی فهمید. چرا باید برای کسی که نمی شناسد و از همه مهم تر وارد قلمرو او شده، دل بسوزاند؟ اجازه پیشروی را به افکارش نداد. با سرعت خودش را به مرد رساند. او در فاصله یک متری زمین بود که با دست آزادش، دست مرد را گرفت. ریسمان در فاصله نیم متری از زمین تمام شد و هردو معلق در هوا بودند.
خوب می دانست که مرد، زنده است و هرلحظه ممکن است چشمانش را باز کن. اگر او، رز را می دید دیگر همه چیز تمام میشد. پس بلافاصله دست او را رها کرد و مرد روی زمین افتاد. طناب را رها کرد و پا به فرار گذاشت.آهسته پلک هایش را از هم گشود. زنِ سفید پوش در حال فرار بود. نمی خواست موقعیت را از دست بدهد. از نظر مردم ، او یک شبح خون آشام بود ولی برایان با خود گفت یک شبح خون آشام هرگز کسی را از مرگ نجات نمی دهد. با این که سر و بدنش به علت خراشیده شدن و اصابت به شاخه ها درد می کرد، ولی تمام قدرتش را در پاهایش جمع کرد و به دنبال او دوید.
در کسری از ثانیه به دختر رسیده بود. درحالیکه نفس نفس میزد، گفت: آهای…صبر کن. با توام دختر…صبر کن.
اما رز همچنان می دوید. جمله پسر باعث شد از سرعتش کم کند.
_: شبح جنگل صبر کن.
آری مرد درست می گفت. او یک شبح جنگل بود. نامی که مردم برای او انتخاب کرده بودند. پس چرا شبح جنگل درحال فرار بود. با خود گفت: اون باید از من بترسه و فرار کنه. درست مثل بقیه. پس چرا من دارم فرار میکنم و اون دنبالم؟ سریع تورش را به روی صورتش انداخت تا شناسایی نشود. خنجرش را بیرون کشید و چرخید.
برایان نیز سرعتش را کم کرد و ایستاد. بالاخره شبح جنگل چرخید. چشمانش را ریز کرد تا بتواند چهره اش را ببیند. اما ان تور مانع میشد. شبح خنجرش را بالا آورد و با صدای لرزانی گفت: تو…اینجا… چیکار میکنی؟ مکثی کرد و ادامه داد: مگه نمیدونی اینجا جنگل ممنوعه ست. پس چرا اومدی؟ اینجا قلمرو منه و هیچ کس حق نداره پاشو توی قلمرو من بذاره. برای چی اومدی؟ اومدی تا مثل بقیه بمیری؟
ابتدا به آسمان مهتابی نگاه کرد. آن ترس و واهمه اولیه در وجودش نبود. گویا از این که با شبح جنگل روبه رو شده، هیچ نمی ترسد. شمشیرش را غلاف کرد. هدفش این بود که نظر شبح را جلب کند. به این نتیجه رسیده بود که این شبح بی آزار است.
romangram.com | @romangraam