#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_151


بدون فکر وارد جنگل شد. آهسته قدم بر می داشت. جسمش در جنگل و افکارش در گرو رز بود. آنقدر در فکر بود که وقتی به خود آمد، نفهمید که چگونه به مرداب رسیده. آرام به سمت مرداب رفت. به چهره لجنزار مرداب نگریست. اما ناگاه به یاد حرف های جیمز افتاد. با ترس نگاهی به اطراف انداخت. صدای هوهوی باد در بین درختان سمفونی ترسناکی را برایش ایجاد کرده بود.

دوباره به مرداب خیره شد. حس کرد فردی با سرعت باد از پشتش رد شد. سریع به عقب چرخید. اما چیزی نبود. خورشید در حال غروب بود. صدای ناله هایی به گوشش می رسید. ناله ای ترسناک.

قالب تهی کرده و رنگش به سفیدی گراییده بود. واژه شبح جنگل در ذهنش می پیچید. جسد های غرق در خون در جلوی چشمانش ظاهر شد. شمشیرش را بیرون آورد. گام های کوچک برمی داشت. به طرف صدا به راه افتاد. هرچه به درخت بلند نزدیکتر میشد، صدای ناله هم بیشتر و بهتر به گوش می رسید.

دیگر به پای درخت رسیده بود. صدای آوار فرد از بالا می آمد. حس کنجکاوی اش تحریک شده بود. خوب می دانست که این صدا متعلق به شبح جنگل است. کنجکاو شده بود که شبح را ببیند. حتی اگر این دیدن به قیمت جانش تمام شود.

آرام و با حوصله از درخت بالا رفت. نزدیک به شاخه اصلی رسیده بود. نگاهش را از بین درختان نیمه عریان به او دوخت. خوب نمی توانست ببیند. اما چیزی را هم که می دید برایش قابل باور نبود. یک زن در لباس سفید که مانند لباس عروس بود بر روی شاخه درخت ایستاده و با خودش صحبت می کرد. موهای بلندش روی شاخه ها پراکنده شده بود.

تعجبش دوچندان شده بود. هیچگاه فکر نمی کرد که شبح جنگل یک زن باشد. باور نمی کرد که یک زن، مردهای قدرتمند را کشته باشد.

حس ترس و کنجکاوی را باهم تجربه می کرد. دوست داشت بالاتر برود و کسی که سالهاست باعث وحشت مردم شده بود را از نزدیک ببیند. از طرفی هم حس ترس مجبورش می کرد که آنجا بماند و جلوتر نرود.

گوش هایش را تیز کرده بود، بلکه چیزی از حرف های زن را بشنود. ن با ناله سخن می گفت.

_:. از اون روز فهمیدم باید عوض بشم. کاروان ها رو می دزدیدم و بعد…..

پوزخند صدا داری زد و گفت: بازم خورشید غروب کرد.

romangram.com | @romangraam