#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_150


فیلیپ عصبی خندید و گفت: به درک که مرده. مگه من نگفته بودم که کسی حق نداره وارد منطقه اون بشه؟ اون جنگل دیگه برای ما و استیون نیست.جنگل برای اون شبح لعنتیه. من گفته بودم کسی نره. حالا هم خونش پای خودشه.

نگاهش را به سنگ قبر دوخت. ” اِمیلی ، زن محبوب و عزیز ،برایان که در آغوش مسیح آرامش همیشگی یافت. “

_: دختر خوبی بود. نه برایان؟

برایان چیزی نگفت. از جا بلند شد و به راه افتاد. دو دوست در کنار یکدیگر قدم برمی داشتند. جیمز از هر دری صحبت می کرد، بلکه بتواند در یک مورد نظر برایان را جلب کند و او را به حرف زدم وا بدارد. اما برایان دیگر مثل سابق نبود. حتی ازدواجش هم به زور و خواسته مادرش بود. او بعد از رز دیگر نتوانست به کسی دل ببندد. او هنوز هم عاشقانه، عاشق رز بود. با این که همه مرگ و خیانت رز را باور داشتند اما برایان هنوز به برگشتن رز امیدوار بود.

جیمز به خود آمد و دریافت که به جنگل نزدیک شده. خوف در وجودش رخنه کرده بود. روبه برایان گفت: بیا برگردیم. ما دوتا پسر جوونیم که نزدیک جنگلن. بیا برگردیم برایان.

برایان ایستاد. نگاهش را به جنگل دوخت. عمیق و با حوصله نگاه کرد. جیمز که خونسردی برایان را دید، گفت: بیا برگردیم. من زن دارم ،بچه دارم. نمیخوام کشته بشم.

بالاخره لب باز کرد و گفت: میتونی بری. اما من ه*وس کردم توی جنگل قدم بزنم.

جیمز کلافه سرش را تکان داد و گفت: چرا نمی فهمی برایان؟ هفته پیش یه نفر کشته شده و فیلیپ چیزی رو قبول نکرده. حالا تو می…..

برایان با عصبانیت گفت: اسم اون مردک عوضی رو جلوی من نیار. خوب میدونی که چقدر ازش متنفرم. من مطمئنم که اون باعث دردسر رز شده. جیمز هم دست کمی از برایان نداشت. او نیز صدایش را بالا برد و گفت: منم مطمئنم که تو یه دیوانه روانی هستی. یه دیوانه ای که با یه نگاه عاشق شده. دیوانه ای که هنوز دیوانه وار به پای یک خائنِ مرده نشسته. برایان دیگر عنان از کف داده بود. دستش را بالا برد و محکم به روی صورت جیمز پایین آورد. جیمز دستش را روی صورتش گذاشت. نگاه شماتت بارش را از برایان گرفت و دوان دوان از او دور شد.

بعد از دور شدن جیمز تازه به خود آمده بود. از کارش پشیمان بود. به نظر خود، تندروی کرده بود. اما خب جیمز هم نباید درباره بهترین دوستش این چنین صحبت می کرد.

romangram.com | @romangraam