#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_149


_: دست بردارید پدر. شما باید به فکر سلامتیتون باشین.

ماری از جا بلند شد. به طرف پنجره رفت. دسته ای از موهای سفیدش را پشت گوش زد و گفت: فکر خوبیه. دیگه نمخیوام کسی از مردم کشور، بمیره.

_: منم امیدوارم مادر.

فیلیپ با عصبانیت داد زد: چی گفتین؟ شما ها چی گفتین؟

سرباز با ترس گفت: ق..ق…قربان….ی…یکی…

بلندتر فریاد زد: درست حرف بزن.

دیگر سربازی گفت: قربان. فردی بدون توجه به قانون وارد جنگل ممنوعه شده. دیروز غروب وارد جنگل شده تا شبح رو بکشه. میخواسته انتقام برادرش رو بگیره ولی امروز جنازش رو…..

سرش را پایین انداخت. فیلیپ که عصبی شده بود، گفت: جنازش چی شده؟

_: جنازش رو مثل بقیه به یکی از شاخه های درخت آویزون کرده. مثل بقیه افرادی که کشته.

سربازی که ترسیده بود، آب دهانش را قورت داد و گفت: اون شبح ،جنازه ها رو از پا به شاخه درخت آویزون میکنه.

romangram.com | @romangraam