#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_148
_: قانون تصویب شده رو توی شهر بخونید. اعلامیه هاش رو نصب کنید. از این به بعد عبور و مرور در جنگل، ممنوعه. هرکسی از جنگل رد بشه، خونش پای خودشه. دیگه حق نداره بیاد اینجا و گریه زاری راه بندازه. اون جنگل اسمش روی خودشه. جنگل ممنوعه. اونجا دیگه جزئی از مایملک ما نیست. به همه ابلاغ کنید.
_: بله سرورم.
آنجلا رو به همسرش گفت: امیدوارم این کار جواب بده.
_: منم امیدوارم.
وارد اتاق کریستوفر شد. مردی لاغر و زردنبو روی تخت خوابیده بود و مدام سرفه می کرد. استیون جلو رفت. پدرش را بوسید و گفت: حالتون چطوره پدر؟
کریستوفر سرفه های پی در پی کرد و گفت: خوبم. تو چه خبری داری؟
_: با فیلیپ مشورت کردم. تصمیم بر این شد که قانونی تصویب کنیم که دیگه کسی پاشو توی جنگل نذاره. اون شبح با آدمای بیرون از جنگل کاری نداره. پس بهتره ما هم کاری باهاش نداشته باشیم.
کریستوفر آهی کشید و با خس خس گفت: کاش می تونستم به جنگل برم.
_: برید جنگل که چی بشه؟
_: که بکشمش.
romangram.com | @romangraam