#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_147
ویرجینیا ، جسیکا را در آغوش کشید و گفت: تو بهترین دوست دنیایی. روی بالاترین شاخه درخت ایستاد. نگاهی به شهر که زیرپایش بود، انداخت. مردم درحال عبور بودند. هرکس، به طرفی می رفت و هیچکس حواسش به او نبود. گویا فراموش کرده بودند که شبح جنگلی وجود دارد. آهی از دل کشید و با خود زمزمه کرد: آره انگار فراموش شدم. من 15 ساله که فراموش شدم. 15 ساله که هیچکس یادش نمیاد رز وجود داشته.
نگاهش را به قصر دوخت. بلند تر گفت: شماها باعث شدین من فراموش بشم. شماها باعث شدین یه دختر نوجوان تبدیل بشه به شبح جنگل. از همتون متنفرم. از همه شما متنفرم.
قطره اشک گوشه چشمش را زدود و گفت: من خیلی وقته که گریه نمی کنم. درست 13 ساله که گریه نمی کنم. 15 سال پیش ، تو یه روز بارونی رز، دختر پادشاه کریستوفر رو دفن کردین. دو ماه بعد از مرگ من ،فیلیپ و تیانا ازدواج کردن. من تنهای تنها شدم.
فیلیپ؟ خوشحالی نه؟ اصلا یادته که یه روز رز وجود داشته؟ یادته که یه نفر به اسم رز نامزدت بوده؟ نه یادت نیست. تو با تیانا خوشبختی. پس چرا باید به یاد من باشی؟ من یه مهره سوخته ام. چرا باید به یادم باشی؟
بذار بریم جلوتر. یک سال از مرگ من گذشت. روبینا ،زنی که مادرم شده بود ، مریض شد. اون دچار بیماری شد و من نمی تونستم براش کاری بکنم. من مرده بودم. یه آدم مرده که نمی تونه برگرده به دنیا. نمی تونه بره دنبال پزشک. اصلا می رفتم. می رفتم دنبال پزشک ولی با کدوم پول؟ من پولی نداشتم.
پوزخندی زد و ادامه داد: من، دختر پادشاه کریستوفر هیچ پولی برای درمان مادرم نداشتم. خنده داره نه؟
با هر بدبختی ای که بود شش ماه دیگه سر شد. و بالاخره زنی که عاشقش بودم و حاضر بودم براش هرکاری رو انجام بدم، مُرد. روبینای عزیزم مرد و من تنهاتر شدم. حالا دیگه کسی رو نداشتم. هیچ پشت و پناهی نداشتم. دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم. هیچ پولی هم نداشتم. دو روز بود که چیزی نخورده بودم. روز سوم که کاروان از جنگل رد میشد. شمشیر روبینا رو برداشتم و راهشون رو سد کردم. من فقط یه دختر 18 ساله بودم. ولی نمیدونم اون قدرت رو از کجا آوردم.
سه تا از سربازاشون رو کشتم و بعد هم آذوقشون رو برداشتم و فرار. از اون روز فهمیدم باید عوض بشم. کاروان ها رو می دزدیدم و بعد…..
خورشید کاملا غروب کرده بود. نیشخندی زد و گفت: مثل هر شب. هرشب وقتی به این قسمت از خاطرات زندگیم میرسم، خورشید غروب میکنه. حتی اونم طاقت شنیدن حرفای منو نداره.
سرش را به طرف آسمان بلند کرد. مثل گرگی زخمی از ته دل ناله زد و بعد با فریاد گفت: اینجا جنگل ممنوعه است.
romangram.com | @romangraam