#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_144


تیانا با تعجب گفت: یعنی هیچ بلایی سرت نیاورد؟

استیون سرش را تکان داد. آنجلا گفت: چرا به من چیزی نگفتی؟ اون شب متوجه شدم حالت خوب نیست. ولی چرا چیزی نگفتی؟

استیون: چون خیلی ترسیده بودم. چون کسی رو دیده بودم که مردم بهش می گفتن شبح جنگل. چون…. چون اون منو نکشت.

تیانا: شاید ازت ترسیده.

استیون پوزخندی زد و گفت: ترس؟ اون ده سال آدم کشته بود، حالا می ترسید منو بکشه؟ نه محاله.

فیلیپ: حرفای تو درد رو که درمان نکرد، هیچ. تازه بدتر هم کرد. حالا چیکار کنیم. یعنی دست روی دست بذاریم تا اون یکی یکی جوان ها رو بکشه؟

آنجلا: یعنی فقط جوان ها رو میکشه؟

استیون: آره اون با پیرها و بچه ها کاری نداره. فقط پسرهای جوان رو میکشه.

تیانا: چرا پسر های جوان؟

استیون: هیچ کس نمیدونه.

romangram.com | @romangraam