#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_143
وارد جنگل شدم. با احتیاط می رفتم. اواخر جنگل رسیده بودم ولی خبری از شبح نبود. داشتم با خودم فکر می کردم که این شبح یه چیز ساختگیه که یهو….
ساکت شد و چیزی نگفت. فیلیپ با عصبانیت گفت: یهو چی استیون؟
_: بالای… درخت… دیدمش.
آنجلا: چی؟ تو واقعا اون رو دیدی؟
تیانا: چه شکلی بود؟ اصلا زنه یا مرد؟
استیون با صدایی که به لرزه درآمده بود، گفت: اون… یه زنه.
همه با تعجب به استیون نگاه می کردند. هیچ کدام نمی توانستند باور کنند که شبح جنگل یک زن باشد. فیلیپ لرزان گفت: او…اون…. یه…. زنه؟
استیون تنها سرش را تکان داد. فیلیپ که گویا ماجرایی هیجان انگیز گوش می داد، گفت: خب بقیه ش رو بگو.
_: آره فکر می کردم ماجرای شبح الکیه. تو همین فکرا بودم که یهو بالای درخت دیدمش. یه زن بود. سریع صورتش رو پوشوند ولی من دیدم که یه زن بود. لباس سفید بلند پوشیده بود. یه شمشیر خونی هم دستش بود.
خیلی ترسیده بودم. فکر می کردم هرلحظه کشته میشم. دستم رو به طرف شمشیرم بردم. همون طور بهم خیره شده بود. هیچ کاری نمی کرد. طبقی که از مردم شنیده بودم، یهو بالای درخت ظاهر میشه. بعد از یه طناب آویزون میشه و میاد پایین و بعد هم گردن طرف رو قطع میکنه. منتظر بودم که بیاد پایین. ولی همون جور بهم خیره بود تا از جنگل رفتم بیرون.
romangram.com | @romangraam