#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_142
استیون: فکر خوبی نیست.
فیلیپ: چرا؟ این فکر عالیه.
استیون: این فکر خوب نیست چون چندسال پیش پدر من همچین نقشه ای کشید و شکست خورد. شبح جنگل قوی تر از اون چیزیه که شما فکر می کنید.
فیلیپ با مشت روی میز زد و گفت: لعنتی.
استیون سرش را پایین انداخت و گفت: فکر می کنم یه بار دیدمش.
همه یکصدا گفتند: چی؟
آنجلا: تو…. شبح جنگل رو… دیدی؟
استیون: آره.
تیانا: کی؟
استیون: حدود پنج سال پیش. از شکار بر می گشتم. یه آهوی بزرگ رو شکار کرده بودم. هوا داشت تاریک میشد. اگه جنگل رو دور میزدم، یقینا به شب می خوردم. راستش خیلی…. ترسیده بودم ولی چاره ای هم نداشتم.
romangram.com | @romangraam