#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_141
_: میدونی استیون. تو هنوز پادشاه نشدی که بفهمی من چی میگم. من ده ساله که پادشاهم ولی نتونستم مثل پدرم کشور رو اداره کنم. تو هنوز شاهزاده ای. هنوز پدرت زنده ست و مردم بهش ایمان دارن. ولی من چی؟ همه از من توقع دارن. درسته که پدرت مریضه و تو فعلا مملکت رو اداره میکنی، ولی….
آهی سوزناک کشید. آنجلا لب باز کرد و گفت: این حرفا دردی رو درمان نمیکنه. این که کی زندست و کی مرده. ما باید مسئله شبح رو حل کنیم. ما دو روز به سفرمون اضافه شده. فقط و فقط به خاطر شبحی که هیچکس ندیدتش.
فیلیپ: ما اگه می تونستیم، سیزده سال پیش این مسئله را حل کرده بودیم. نه این که 13 سال پیشروی کنه.
تیانا: آنجلا درست میگه. به هرحال ، هرطوری که هست ما باید این مشکل رو حل کنیم. شما دوتا نباید یادتون بره. پدر ما پادشاه تام، پسر نداره. یکی از شما دوتا باید پادشاه کشور ما هم بشه.
فیلیپ پوزخندی زد و گفت: من که تو کار کشور خودمم موندم. دیگه نمی تونم کشور دیگه ای رو اداره کنم.
آنجلا: .این طوری که نمیشه. باید فکری بکنیم. اووووم…. اصلا چطوره برای شبح نقشه بکشیم. یعنی…چطور بگم….
تیانا بشکنی زد و گفت: بندازیمش توی تله. درسته؟
آنجلا سرش را تکان داد و گفت: همین طوره.
استیون: خب…. نقشه چیه؟
فیلیپ: بهتره سربازها رو جمع کنیم. دور جنگل پراکنده بشن. بعد سربازای قوی هیکل و زورمند رو با لباس مبدل میفرستیم جلو. زمانی که خواست بهشون حمله کنه، بقیه سربازها حمله کنن. اینجوری توی تله می افته.
romangram.com | @romangraam