#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_140
کمی شقیقه اش را ماساژ داد. تیانا رو سربازی گفت: پزشک رو خبر کنید. فیلیپ با صدایی آهسته گفت: نه ، نمیخواد. حالم خوبه.
تیانا با نگرانی گفت: مطمئنی؟
_: آره. بهتره بریم داخل.
قبل از این که صحبت را شروع کنند، تیانا رو به جسیکا گفت: دوست داری با دختر من هم صحبت بشی؟
جسیکا با خوشحالی پلک هایش را روی هم نهاد و گفت: آره خیلی میخوام باهم دوست بشیم.
_: الآن کلاس نقاشیش تموم میشه. میتونی بری پیشش.
سپس روبه ندیمه ای گفت: پرنسس رو همراهی کنید.
استیون دستی به موهایش کشید و گفت: تو این سیزده سال به اندازه بیست سال پیر شدم. دیگه نمیدونم باید چی جواب مردم رو بدم.
فیلیپ آهی کشید و گفت: منم همین طور. منم خسته شدم. بعضی وقت ها به تو حسودی می کنم استیون .
استیون با تعجب به فیلیپ نگریست.
romangram.com | @romangraam