#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_139
استیون نگاهش را از تابلو برگرفت و گفت: دست خطش خیلی برام آشناست. احساس می کنم این دست خط رو بارها دیدم.
_: خیالاتی شدی استیون. تو کی شبح جنگل رو دیدی؟
به چشمان تیره آنجلا خیره شد و گفت: اینو بدون آنجلا. هیچ آدمی وقتی دنیا میاد، بد نیست. شبح جنگل هم مستثنا نیست. شاید یه چیزی باعث شده که اون شبح جنگل بشه.
آنجلا با دلخوری گفت: ولی من قبول ندارم. اون هرکی که هست یه آدم بی سرو پا…. نه نه اصلا آدم نیست. یه خون آشام به تمام معناست.
_: به هرحال اینجا حریم خصوصی اون شده. هرکی پاشو اونجا بزاره ، می میره. ما هم مجبوریم این جنگل رو دور بزنیم.
_: با این کار دو روز به سفرمون اضافه میشه.
_: می دونم. ولی اگه جونمون رو دوست داریم، باید اینجا رو دور بزنیم. آنجلا آهی کشید و گفت: درسته.
دو خواهر با دیدن یکدیگر خرسند شدند. همدیگر را در آغوش گرفتند و اظهار خوشحالی نمودند. فیلیپ و استیون نیز با یکدیگر دست دادند. درب کالسکه دیگری باز شد. دختر نوجوانی با احتیاط از آن پیاده شد. آرام جلو آمد. دربرابر فیلیپ و تیانا تعظیم کرد و گفت: سلام. من جسیکا هستم.
تیانا او را بغل کرد و گفت: خوش اومدی جسیکا.
فیلیپ به چشمان میشی رنگ جسیکا خیره شد. خاطرات رز مثل برق و باد از جلو چشمانش گذشت. سرش به دوران افتاد. دستش را روی سرش گذاشت. تیانا گفت: حالت خوبه فیلیپ؟ اتفاقی افتاده؟
romangram.com | @romangraam