#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_132
سربازها نیزه هایشان را به طرف پیرمرد گرفتند. استیون داد زد: برید عقب. سربازها عقب رفتند. استیون از جا بلند شد. به طرف پیرمرد رفت و گفت: بهت قول میدم که اون قاتل پست فطرت رو پیدا کنم.
سپس کنار او نشست. به چهره غمگیمش نگریست و گفت: من بهت قول میدم.
از جا بلند شد. پیرمرد همچنان گریه می کرد. رو به وزیر خزانه گفت: برای این مرد20 کیسه طلا و 20طاقه ابریشم بیارید.
وزیر با تعجب گفت: ولی قربان….
استیون داد زد: همین که گفتم وزیر.
وزیر سرش را پایین انداخت و گفت: بله سرورم.
بعد از رفتن پیرمرد، استیون نامه ای برای فیلیپ نوشت. در نامه درخواست ملاقات او را داشت.
فیلیپ پس از خواندن نامه رو به همسرش تیانا گفت: استیون میخواد منو ببینه. میخواد درباره کشور باهام حرف بزنه.
تیانا قسمتی از موهایش را پشت گوش انداخت و گفت: درباره چی حرف بزنید؟ فیلیپ پوفی کرد و گفت: درباره شبح جنگل.
تیانا چیزی نگفت و اندکی فکر کرد. سپس گفت: اصلا این موجود عجیب الخلقه از کجا اومده؟
romangram.com | @romangraam