#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_131
مادرش غمگین به درب خیره شد. یک ماه از دفن رز گذشته بود و برایان نمی خواست باور کند که دیگر رز برای همه مرده. او هنوز هم عاشقانه رز را دوست داشت.
“فصل هفت”
« پانزده سال بعد »
ا
استیون کلافه دست در موهایش کشید. دیگر نمی دانست چه پاسخی را باید به مردم بدهد. خودش هم از دست این شَبح جنگل خسته شده بود. نگاهی به پیرمرد خسته و فرتوت انداخت. نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت: خیلی خب. میشه یه بار دیگه برام توضیح بدی؟
پیرمرد با درماندگی گفت: چی رو توضیح بدم؟ شما از من میخواین چی رو توضیح بدم؟ میخواین بگم که چطوری پسرم رو کُشتن؟
و بعد با هق هق گفت: چطوری مرگ پسرم رو توضیح بدم؟
_: اگه میخواین قاتل رو دستگیر کنم باید کمکم کنید.
پیرمرد با صدای بلند گفت: شما اگه می خواستین قاتل لعنتی رو پیدا کنین، تو این 13 سال این کارو کرده بودین.
romangram.com | @romangraam