#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_130


رز با بی تفاوتی خود را به شومینه رساند. روبینا که حسابی وحشت کرده بود، گفت: چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

رز به طرف او برگشت. چشمان بی روحش را به روبینا دوخت و گفت: میخوام تا آخر عمر اینجا بمونم. می تونم؟

روبینا از این همه خشکی و سردی به تنگ آمده بود. درحالیکه سعی می کرد عصبانیتش را بروز ندهد، گفت: میگم چی شده رز؟

رز پلک هایش را با عصبانیت روی هم نهاد. دلش نمی خواست عصبانیتش را بر سر روبینا خالی کند. پس با خشم و شمرده گفت: میخوام… تا اخر عمرم…. اینجا…. بمونم. میشه؟

روبینا جلو رفت و رز را در آغوش گرفت. لبخند مادرانه ای زد و گفت: آره عزیزم. میتونی تا هروقت دلت خواست اینجا بمونی. اصلا اینجا خونه خودته.

رز تنها یک کلمه گفت: خوبه.

_: من دیگه پیر شدم برایان. من آرزو دارم نوه هام رو ببینم. میخوام باقیمانده عمرم رو با نوه هام بگذرونم.

برایان کلافه گفت: خسته ام مامان ،تمومش کن.

_: آره خسته ای ،حوصله نداری. همه اینا رو خوب می فهمم. تو هیچ وقت برای من وقت نداشتی و هیچ وقت مادرت رو درک نکردی.

برایان از جا بلند شد. کتش را برداشت و از در خارج شد.

romangram.com | @romangraam