#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_129
پوفی کرد و ادامه داد: این قبر خالیه برایان. هیچ کس این تو نیست.
آهسته گفت: تنهام بذار جیمز. تنهام بذار.
خواست او را بلند کند که مانع شد و گفت: از اینجا برو جیمز. میخوام با رز تنها باشم. میخوام کمی باهاش درد دل کنم.
جیمز سرش را به عنوان تاسف تکان داد. سپس از جا بلند شد و رفت.
با رفتن جیمز ،خودش را روی قبر انداخت. از ته دل ناله می کرد و آه می کشید. با صدای نسبتا بلندی گریه می کرد. همراه با هق هق شروع به گفتن نمود: رز. رز من فقط یه بار تو رو دیدم. و همون یه بار عاشقت شدم. ای کاش حقیقت داشته باشه که تو به همراه معشوقه ات فرار کردی.
حداقل اینجوری میدونم خوشبختی. اما رز… دلم گواهی بد میده. دلم میگه که تو در خطری. کاش اون شب از خونه بیرون نرفته بودم. ای کاش هیچ وقت ندیده بودمت. لااقل دیگه زجر نمی کشیدم.
رز….من خیلی دوست دارم. من با یه نگاه عاشقت شدم. تو نگاه تو یه چیز خاصی بود. یه چیزی که آدم رو به طرف خودش می کشید. میدونم اگه تو بودی، نمی تونستم باهات ازدواج کنم.
تو دختر پادشاهی ولی من چی؟ من پسر یه آدم فقیر و درمونده ام. من مثل تو اسم و رسم دار نیستم. من حتی مثل تو زیبا هم نیستم.
از جا بلند شد. نگاهی به قبر انداخت. آهسته زمزمه کرد: دوست دارم رز. امیدوارم هرجا هستی، شاد باشی.
آرام در را باز کرد. روبینا وحشت زده به رز نگاه کرد. با دیدن موهای آشفته و لباس های خیسش گفت: با خودت چیکار کردی دختر؟ این چه سر و وضعیه؟
romangram.com | @romangraam