#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_128


چند قدم جلوتر رفت. پنجره اتاق فیلیپ نمایان شد. آهسته و با خشم گفت: فیلیپ تو منو کشتی. پس منتظر تاوان کارت باش. من از همتون انتقام می گیرم.

از لابه لای دندان هایش غرید: من از فیلیپ انتقام می گیرم. من دختر بچه بودم.

من گناهی نداشتم. من تاوان هو*سِ فیلیپ رو دادم. من از تیانا هم انتقام می گیرم. خواهرش، همسرِ برادر من بود. چطور تونست با من این کارو بکنه؟ قطره ای دیگر از گوشه چشمش بیرون زد. با خشم آن را پس زد و باصدای بلندی گفت: نشنیدی چی گفتم؟ من دیگه گریه نمی کنم. اون رز مُرد. رزِ ترسو مُرد. رزِ 16 ساله مرد. من الآن به اندازه یک شوالیه سن دارم.

با صدای آرام تری ادامه داد: من الآن خیلی غمگینم. درست مثل شوالیه ای که تو جنگ شکست خورده باشه. شوالیه ای که همه یاراش مُردن. حالا فقط خودشه. تنهای تنها.بغضش را در گلو خفه کرد. باران شروع به باریدن نمود. روبه آسمان گفت: تو هم گریه نکن. بذار همه بغض ها و کینه هات جمع بشن. اون موقع خیلی خوب می تونی انتقام بگیری.

دوباره به قصر نگاه کرد. از روی کینه شروع به صحبت کرد: من از پدرم هم انتقام می گیرم. من از مادرم متنفرم. من از استیون بیزارم. من از آنجلا بدم میاد. من تیانا رو می کُشم.

با صدای بلندی فریاد زد: من فیلیپ رو می کشم.

با دیدن صورت بی حالش ترسید. با ترس گفت: حالت خوبه برایان؟

برایان تنها سرش را تکان داد.

کنارش نشست. دستش را روی دستان سرد برایان گذاشت و گفت: پاشو بریم رفیق. با صدایی که گویا از ته چاه بیرون می آمد، گفت: تو برو. من بعدا میام.

_: میخوای اینجا بمونی که چی بشه؟

romangram.com | @romangraam