#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_127


جیمز فریاد زد: به خودت بیا برایان. دیگه کسی اسم رز رو نمیاره. رز برای همه مرده. ملکه هم که به زنده بودنش امید داشت، امروز رز رو دفن کرد.

برایان برگشت. نگاه پر تعجبش را به لبان جیمز دوخته بود.

_: امروز تابوت خالی رز رو دفن کردند. حتی فیلیپ هم اومده بود. دست بردار

برایان. دیگه تو این کشور نباید اسم رز آورده بشه.

سپس با صدای آرام تری گفت: رز مرده برایان. خواهش می کنم به خودت بیا. برایان کلافه دستانش را لابه لای موهای پرپشتش فرو برد. نفسش را با حرص بیرون داد و به طرف در دوید.

فردی با عجله از کنارش گذشت. دستان تنومندش به بازوی نحیف رز برخورد کرده بود. با دست دیگر، بازویش را گرفت و ناله کرد. برگشت تا آن فرد را ببیند. پسر خوش هیکلی درحال دویدن به طرف قبرستان بود. در دل زمزمه کرد: دیر رسیدی خوشگله. دفنش کردن.

ابرهای سیاه در آسمان پراکنده شدند. نگاه بارانی اش را به آسمان تیره دوخت. شاید آسمان هم می خواست برای بخت رز گریه کند. قطره اشک مزاحمی از گوشه چشمش چکید. سریع آن را پاک کرد. بر سر جایش ایستاد. چرخید و برای آخرین بار به قصر که حالا در دورترین نقطه بود، نگریست. آرام گفت: دیگه گریه نمی کنم.

همزمان رعد و برق دهشتناکی بر دل آسمان زد. اما برخلاف روزهای گذشته نترسید. دستانش را مشت کرد. سپس گفت: دیگه از هیچی نمی ترسم.

نگاه خوفناکش را به پنجره اتاقش دوخت و گفت: من انتقام می گیرم.

نگاهی به شکمش کرد و گفت: آره، من انتقام می گیرم.

romangram.com | @romangraam