#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_126
سرباز رفت و رز را با کوهی از غم جا گذاشت. دیگر توانی در پاهایش نبود. سست شده بود. روی زمین نشست. چگونه می توانست باور کند؟ حرف های سرباز در ذهن و روح و روانش می پیچید: “رز شب عروسیش فیلیپ رو تنها گذاشت و فرار کرد. پادشاه هم گفته دختری به اسم رز نداره. رز دیگه برای همه مُرده. بعد از مراسم خاکسپاری دیگه هیچ کس رز رو به یاد نمیاره. “
دقایقی به همان حال روی زمین نشست. وقتی به خود آمد دانست که همه از کلیسا خارج شده اند. نمی توانست باور کند. نمی توانست اینگونه برود. نمی خواست نام رز مساوی با خیانت باشد.
از جا بلند شد. به طرف قبرستان سلطنتی رفت. باید جلوی همه فیلیپِ خیانتکار را رسوا می کرد. دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. حتی این که کشته شود.
پوزخند به لب راه می رفت. در دل به فیلیپ ناسزا می گفت. آهسته زمزمه می کرد: اومده توی مراسم خاکسپاری من شرکت میکنه. با این کارش میخواد بگه من رو خیانتکار نمیدونه. میخواد خودش رو جلوی پدر خوب نشون بده. درحالیکه خودش من رو کشته. اگه اون فرد منو نجات نداده بود، من الآن مرده بودم.
به ورودی قبرستان رسیده بود. با گام های بلند به طرف مادرش می رفت. اما باشنیدن صحبت های کشیش، پاهایش سست شد. کشیش درحال خواندن آیات کتاب مقدس بود: از خاک گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت. آرام گفت: دیگه همه چی تموم شده. اونا منو خاک کردن. من دیگه واقعا مُردم. من روی زمینم ولی مردم.
_: ما را تعلیم ده تا ایام خود را بشماریم و دل خردمندی را حاصل نماییم.
به روی زمین افتاد. واقعا همه چیز تمام شده بود. آهسته نجوا کرد: دیگه همه چیز تموم شده. برای چی برگردم؟ اصلا برای کی برگردم؟ پدرم که منو خیانتکار میدونه. مادرم هم که فکر می کرد زنده ام، امروز منو به خاک سپرد. برای چی برگردم؟ برای چی؟
از جا بلند شد. مردم در حال متفرق شدن، بودند. دستان مشت شده اش بالا آورد. نگاه غضبناکی به افراد دور قبر انداخت و از آنجا دور شد.
_: تو هنوز یه مقدار تب داری برایان. کجا داری میری؟
_: باید برم جیمز. باید برم رز رو پیدا کنم. من مطمئنم که در خطره.
romangram.com | @romangraam