#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_125


هراس عجیبی در دلش افتاده بود. با خود می گفت ” نکند پدر مرده باشد؟” جلوتر رفت. سربازها درحال دورکردن مردم از کلیسا بودند. بازهم جلوتر رفت تا به ورودی کلیسا رسید. سربازها مانع ورود مردم می شدند. به طرف پنجره رفت. مردم را کنار زد تا داخل را ببیند. با دیدن تابوت ،غم عجیبی در دلش نشست. حتی نمی توانست تصور کند که آن جنازه مادر، یا پدرش باشد. نگاهش را دورتا دور سالن چرخاند. تعداد اندکی در مراسم شرکت کرده بودند.تنها افراد حاضر در کلیسا، مادرش، دایه مارتا، فیلیپ ،تیانا ،استیون و آنجلا بودند. در دل زمزمه کرد: مادر که زنده ست. پس پدر کجاست؟ نکنه….

صدای سربازی افکارش را ازهم گسست.

_: تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟

سرش را پایین انداخت. چرخید و پرسید: می تونم بپرسم کی فوت کرده؟

سرباز نیشخندی زد و گفت: هِه. فوت؟

نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت: کسی نمرده. ملکه نمیخواد باور کنه دخترش بهش خیانت کرده. رزِ لعنتی مملکت رو به هم ریخته. فرار کرده و رفته، اون وقت ما باید تاوانش رو بدیم.

سرش را بالا گرفت و گفت: چی گفتی؟ رز فرار کرده؟

_: تازه از خواب بیدار شدی؟ رز شب عروسیش فیلیپ رو تنها گذاشت و فرار کرد. هیچ کس نتونست پیداش کنه. پادشاه هم گفته دختری به اسم رز نداره. ولی ملکه قبول دار نیست. میگه رز کشته شده. ولی ما نتونستیم حتی جنازش رو پیدا کنیم. حالا هم برای این که دلش آروم بشه، پادشاه دستور داده مراسم خاکسپاری براش بگیرن.

سپس آرام خندید و گفت: رز دیگه برای همه مُرده. اینا هم همش تشریفاته. بعد ازمراسم خاکسپاری دیگه هیچ کس رز رو به یاد نمیاره. آوردن اسم رز توی این کشور مساوی با مرگه.

نگاهش را پنجره گرفت و به رز دوخت. با دیدن اشک های او گفت: تو چته؟ چرا گریه میکنی؟ از اینجا برو تا برای خودت و من دردسر درست نکردی.

romangram.com | @romangraam