#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_124
گویا چیزی به خاطرش آمده بود. سرش را بلند کرد و گفت: راستی شما نمی دونین کی من رو معالجه کرده؟
_: نه. من فقط تو رو با همین حالت یه گوشه پیدا کردم.
_: خیلی دوست دارم بدونم کی من رو معالجه کرده. چرا به پدرم چیزی نگفته؟
اصلا چرا منو به خونش نبرده یا چرا نبرده به قصر؟
_: وقتی برگردی، همه چی معلوم میشه.
_: شما خیلی خوبین.
_: تو مثل دختر نداشتم می مونی رز.
باری دیگر برگشت و نگاهی به روبینا انداخت. یقه پالتواش را تنگ تر کرد. هوا آفتابی و خوب بود. اما درون رز سرما به پا بود. نگاهی به آسمان انداخت. خورشید از لابه لای درختان پیدا بود. با خود گفت: روبینا درست میگه. باید به همه بگم که تیانا و فیلیپ چجور آدمایی هستن.
دیگر به قصر نزدیک شده بود. باید پنهانی خودش را به کریستوفر می رساند. اگر کسی متوجه حضور او میشد، برایش بد بود. خودش را بین درختان پنهان کرد تا بالاخره ورودی قصر را دید.
دستانش را ها کرد و جلو رفت. مردم دسته به دسته به طرف کلیسا می رفتند. با تعجب به آنها می نگریست. اصلا نمی دانست که چه اتفاقی افتاده که مردم اینگونه به تکاپو افتاده اند. با خود گفت “شاید عروسی باشد” اما با دیدن لباس مشکی،بر تن آنها نظرش عوض شد.
romangram.com | @romangraam