#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_133


فیلیپ سرش را تکان داد و گفت: نمیدونم. لعنتی 13 ساله که خواب و خوراک رو از مردم گرفته.

_: اصلا چیکارست؟ چیکار می کنه؟

_: من که ندیدمش ولی… طبقی که از مردم شنیدم، مثل یه شبح می مونه.

_: شبح؟ نمی فهمم.

_: منم نمیدونم. ولی هرچی که هست مشکلیه که 13 ساله نمی تونیم حلش کنیم. هر روز تعدادی از جوان های کشور می میرن. من پادشاه مملکتم و نمی تونم برای آرامش مردمم کاری بکنم.

جرعه ای نوشید. گیلاسش را روی میز گذاشت و ادامه داد: میدونی تیانا. بعضی شب ها با لباس مبدل میرم توی شهر تا ببینم مردم چی میگن. اونا میگن شاه آرتور خیلی خوب بوده. زمانی که شاه آرتور زنده بود، ما آرامش داشتیم ولی 13 ساله که رنگ آرامش رو ندیدیم.

آهی از اعماق دل کشید و گفت: تیانا. سیزده ساله که شبح جنگل جوان های مملکت من و استیون رو می کشه. دوساله که دزدان دریایی به مرز شرقی حمله کردن. فقر و گرسنگی داره بی داد میکنه. تیانا من فقط سی و پنج سالمه ولی به اندازه یه مرد 50ساله درد دیدم. تیانا من الآن ده ساله که به پادشاهی رسیدم ولی نتونستم مردمم رو درک کنم. نتونستم برای مردمم کاری بکنم. نوشیدنی اش را لاجرعه سر کشید. دستانش را داخل موهایش فرو برد. تارهای سفید لابه لای موهای زیتونی اش خودنمایی می کرد. تیانا خودش را به همسرش نزدیک

کرد و گفت: میخوای باهم شعر بخونیم تا آروم بشی؟

به اعماق چشمان تیانا نگریست و گفت: همون شعری که هرسال توی تولد دخترمون می خونیم؟

_: آره عزیزم.

romangram.com | @romangraam