#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_121


با نفرت نگاهش را از او گرفت و از پله ها پایین رفت. با حسرت به پنجره اتاقش خیره شد. سربازی با خنده گفت: بانو رز؟

نگاه خصمانه ای به سرباز انداخت و از آنجا دور شد.وارد جنگل تاریک شد. دیگر از هیچ چیز نمی ترسید. با قدم هایی بلند خود را به کلبه رساند. در را باز کرد. روبینا با دیدن رز لبخند ملیحی زد و گفت: برگشتی دخترم؟

رز جلو رفت و خود را در آغوش روبینا انداخت. دیگر بس بود. دیگر پنهان کردن وخفه کردن بغض در گلو بس بود. پس با صدای بلندی گریه سر داد. روبینا دست نوازش بر سرش می کشید. رز همچنان با صدای بلند می گریست. روبینا گفت: چی شد دخترم؟ تونستی حقیقت رو به پدرت بگی؟

رز پوزخندی زد و گفت: پدر؟ من دیگه پدری ندارم.

روبینا با تعجب گفت: چی؟ پدر نداری؟ اون… اون… مُرده؟

باز پوزخند زد و گفت: نه. فقط دیگه دختری به اسم رز نداره.

روبینا دست رز را گرفت و او را به سمت تخت هدایت کرد. هردو روی آن نشستند و روبینا گفت: میشه بپرسم تو کی هستی؟ چرا لباس عروس تنته؟ چرا زخمی توی جنگل بودی؟

رز اشک هایش را پاک کرد. لب های خشکش را از هم باز کرد و شروع به گفتن نمود: اسم من رزه. من دختر پادشاه کریستوفر هستم.

روبینا هینِ بلندی گفت. سپس با لکنت گفت: چ… چی؟ تو… یعنی شما…

رز انگشتش را روی لب های روبینا گذاشت و گفت: با من راحت باش روبینا. من دیگه….

romangram.com | @romangraam