#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_122


سرش را پایین انداخت و گفت: من دیگه شما رو مادر خودم می دونم. البته اگه شما هم بخواین.

_: این چه حرفیه سروم. من…

_: گفتم با من راحت باش.

روبینا چیزی نگفت و رز ادامه داد: به غیر از پدرم هیچ مردی ،هیچ وقت توی زندگیم نبوده. ولی حالا متهم شدم. متهم به خیانت. خیانت به همسر، پدر و کشور.من هنوز توی دوران نوجوانیم بودم که پدرم ازم خواست با فیلیپ ازدواج کنم. فیلیپ شاهزاده کشور مجاور بود. من برای جلوگیری از خونریزی باید باهاش ازدواج می کردم. وقتی فیلیپ رو دیدم ،فهمیدم بهش علاقه مند شدم. مرد خوبی به نظر می اومد. همه چی خوب بود تا چند روز پیش.زمانی که فیلیپ بعد از چند ماه وارد قصر شد. با این که بعد از چند ماه نامزدش رو می دید، اما هیچ شور و شوقی نداشت. قبلا دوستت دارم از زبونش نمی افتاد ولی حالا درست مثل غریبه ها بود.

اشک های گرم بر روی صورتش می ریختند. ماجرای شب گذشته را با آه و سوز تعریف کرد. فقط خدا از دل غم دیده اش خبر داشت.

چشمانش را باز کرد. روبینا را درحال گریه دید. لبخند محوی زد و گفت: متاسفم، شما را هم ناراحت کردم.

روبینا اشک هایش را پاک کرد و گفت: چه سرنوشت سوزناکی داری. دلم به حالت سوخت. تا چند دقیقه پیش فکر می کردم سرنوشت هیچکس سوزانده تر از من نیست. ولی حالا می بینم تو هم مثل من از روزگار خیری ندیدی.

لحظاتی به سکوت گذشت. روبینا گفت: ولی .این طوری درست نیست. تو باید برگردی.

رز با غیظ گفت: من هرگز به اون قصر لعنتی برنمی گردم.

_: ولی رز… تو باید برگردی. .این طوری که من فهمیدم همه این ها نقشه ای بوده از طرف فیلیپ.

romangram.com | @romangraam