#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_120
دوباره به مادرش نگاه کرد. اثری از برجستگی شکم نبود.
_: تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم جسیکا. به معنی نگه داشته شده توسط خدا.
آهی کشید و گفت: تنها دخترم جسیکا.
اشک هایش بی محابا از گوشه و کنار چشم هایش بیرون میزدند. هق هق اش را در گلو خفه کرد. نباید اینجا و اینگونه گریه می کرد. آهسته زمزمه کرد: “تنها دخترم جسیکا.”
_: پس من چی ام؟ من دخترت نیستم؟
ملکه آرام گفت: پس رز چی؟
صدای فریاد کریستوفر ،گریه نوزاد را به همراه داشت. در میان گریه خواهرش حرفایی را شنید: من دختری به اسم رز ندارم. اگه کسی اسم رز رو به زبون بیاره خواهد مرد.
ملکه با هق هق گفت: اگه برگرده چی؟
دایه، نوزاد را گرفت و از پله ها بالا رفت. پادشاه با عصبانیت گفت: برگشتی در کار نیست. رز با برگشتنش، سند مرگش رو امضا میکنه.
کریستوفر چرخید. حالا درست پشت به رز بود. ملکه به طرف شوهرش رفت. رز از جا بلند شد. قدمی برداشت که به جلو برود. اما غرور له اش اجازه نداد. نگاه آخرش را به پدر و مادرش دوخت. به سمت دریچه رفت. باری دیگر نگاه کرد که فیلیپ را دید. شاد و سرحال تر از همیشه.
romangram.com | @romangraam