#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_118
رز درحالیکه از سرما می لرزید، گفت: من بانو رز ام. دختر پادشاه کریستوفر. باید برم داخل و ایشون رو ببینم.
با شنیدن این حرف سربازها بلند خندیدند. یکی از آنها با خنده گفت: اگه… .این طوریه منم… فیلیپ هستم. پسر شاه آرتور.
دوباره سربازها قهقهه زدند. رز جلوتر رفت. سرباز نیزه اش را بالا گرفت و گفت: اگه جلوتر بیای، می کشمت.
دیگر سربازی گفت: از اینجا برو. پادشاه کریستوفر گفته دیگه دختری به اسم رز نداره. رز از وقتی که همسر و پدرش رو ترک کرد، برای همه مُرد. اینجا دیگه کسی بانو رز رو نمی شناسه. تو هم اگه جونت رو دوست داری، دست از مسخره بازی بردار و از اینجا برو.
رز لب باز کرد و گفت: اما آخه من….
سرباز وحشیانه داد زد: گفتم از اینجا برو.
رعشه ای بر تنش نشست. در دل می گفت من کی پدر و همسرم رو ترک کردم؟باید کاری می کرد. نمی توانست اینگونه ، با نام خیانت قصر را ترک کند. باید چهره واقعی فیلیپ را آشکار می کرد. ناگاه به یاد راه مخفی قصر افتاد. راهی که فقط خاندان سلطنتی از آن باخبر بودند. آخرین نگاه را به سربازها انداخت و سپس از آنها دور شد. قصر را دور زد تا به در مخفی رسید. دَری که پشت تکه سنگی پنهان بود. با هر زحمتی که بود، سنگ را کنار زد. درب چوبی را باز کرد و داخل شد. فضای تاریک و بوی نمنوک آزارش میداد.به سمت چراغ دستی رفت و آن را روشن نمود. سپس به طرف جلو به راه افتاد. پس از گذشتن از چند دالان، به نردبان رسید. با احتیاط از نردبان بالا رفت. آهسته در را باز کرد. نوری ضعیف به چشمش خورد. صدای پدرش را خوب می شنید: پرنسس من کیه؟ بگو منم. بگو که تنها پرنسس منی.
گوش هایش را تیز کرد. نمی توانست باور کند، آنچه را که پدرش می گفت. در دل گفت پرنسس بابا فقط منم.
صندلی های مخصوص مانع از دیدش می شد. با خود گفت نباید کسی به جز پدر متوجه ورود من بشه. شاید این نقشه ای از طرف همه باشه.آهسته در را کنار زد. سریع پشت صندلی ها پنهان شد. نگاه کوتاهی به بیرون انداخت. پدرش را مشغول بازی با نوزادی دید. دوباره پنهان شد و آهسته زمزمه کرد: یعنی اون نوزاد کیه؟ کیه که پدر من بهش میگه پرنسس؟
دایه ،تکیه گاه ماری شد تا بتواند از پله ها پایین برود. ماری اشک گوشه چشمش را زدود. مارتا گفت: شما نباید فعلا حرفی بزنید. پادشاه حال مناسبی رو ندارن. لطفا حرفی از رز نزنید.
romangram.com | @romangraam