#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_117


_: باشه ولی مواظب خودت باش.

پالتوی کهنه ای را به طرف رز گرفت و گفت: حداقل این رو بپوش. هوا سرده.

رز لباس را گرفت و بی وقفه پوشید. سوار بر الاغ شد. چراغ دستی را به طرفش گرفت و گفت: اگه مشکلی پیش اومد و خواستی برگردی، خجالت نکش. من منتظرت می مونم.

رز پلک های خیسش را روی هم نهاد و روبه جنگل تاریک رفت.



“فصل ششم”



ترس در وجودش رخنه کرده بود. به اطراف نگاه کرد. به نظرش همه چیز غیر عادی بود. صدای هوهوی باد، شرشر آبشار و همچنین صدای زوزه حیوانات درهم پیچیده شده بود. دستانش را بغل کرد. نگاهی به آسمان تیره انداخت. اما با دیدن قطره های باران، آهی از دل کشید و نالید: فقط همینو کم داشتم.طبق عادت، پایش را به الاغ زد تاتندتر راه برود. اما الاغ با یک حرکت رز را به روی زمین انداخت. دستش را به روی شکم گذاشت. درد عجیبی در دل داشت. برف یخ زده باعث خراشیده شدن دستانش شده بود. با درد نگاهی به انتهای جنگل انداخت. کورسویی در انتها پیدا بود. عزمش را جزم کرد و دوید.

کاخ سفید که از جنس مرمر بود، نمایان شد. یقه پالتو را تنگ تر کرد. اما افاقه ای نکرد. تمام تنش خیس از آب بود. موهای قهوه ای رنگش به سر و صورتش چسبیده بود. دستان سردش را ها کرد و به طرف ورودی قصر دوید.

سرباز با دیدن دختر ژنده پوش، نیزه اش را جلو آورد و گفت: تو کی هستی؟ اینجا چی میخوای؟

romangram.com | @romangraam