#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_116
رز با وحشت گفت: فیلیپ… می خواست منو بکشه. اون…. اون گفت تیانا رو دوست داره.
و بعد بلند گریست. روبینا به او نزدیک شد. موهایش را نوازش کرد و گفت: آروم باش دخترم. آروم باش و همه چیز رو برام تعریف کن.
رز اشک هایش را پاک کرد و گفت: باید برم.
خواست از جا بلند شود که دردی در دلش پیچید. دوباره روی تخت نشست. روبینا گفت: کجا میخوای بری؟ آفتاب غروب کرده.
_: باید برم روبینا. باید برم و همه چیز رو به پدرم بگم.
_: ولی آخه…..
رز از جا بلند شد و به طرف در رفت. صدای روبینا او را متوقف ساخت: تا شهر ،راه زیاده. پیاده نصف روز طول میکشه.
برگشت و گفت: پس من چیکار کنم؟ من باید واقعیت رو به پدرم بگم.
روبینا جلو رفت و گفت: من چیز زیادی ندارم. یه الاغ پیر دارم. می تونم بهت بدم تا به شهر بری.
_: همینم خوبه روبینا. من باید برم.
romangram.com | @romangraam