#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_115


_: من اینجا چیکار می کنم؟

_: دیشب که به خونه می برمی گشتم تو رو بین درخت ها دیدم. خیلی عجیبه. چشمای من خوب نمی بینه. ولی توی اون تاریکی، بین اون همه درخت، من تو رو به خوبی دیدم و آوردمت اینجا. این کار حضرت مسیحه. وگرنه من چجوری می تونستم تو رو ببینم؟

_: اینجا کجاست؟

_: اینجا کلبه منه. جایی که هیچکس ازش خبر نداره.

_: من وسط جنگل چیکار می کردم؟

_: این سوالیه که من باید ازت بپرسم.

مکثی کرد و ادامه داد: چرا زخمی هستی؟ اصلا چرا باید یه عروس زخمی باشه؟

رز با تعجب به خود نگاه کرد. لباس سفید عروسش، قرمز بود. خاطرات شب گذشته جلوی چشمانش مجسم شد.

اخم کرد و گفت: فیلیپ.

روبینا با تعجب گفت: فیلیپ؟ کی هست؟

romangram.com | @romangraam