#آرزو_پارت_89
وقتی برمی گشتیم تهران ، چقدر خوشحال بودم ، مشهد به من بد نگذشته بود ولی برگشتن به خانه را بیشتر دوست داشتم ، دلم برای محمد و معصومه ، شایا و فرهاد وحتی کارون تنگ شده بود ، ارس زنگ که نزد هیچ حتی sms هم نزده بود ، چقدر این کارش مرا خوشحال و البته کنجکاو کرده بود .
با اینکه همان روز رسیدیم و خسته بودیم ، معصومه فورا خودش را رساند خانه ی ما ، البته با نهار ! ولی مجبورمان کرد تمام اتفاقات سفر را تعریف کنیم ، مرا سرزنش کرد که کار را تمام نکرده ام و زن حامد نشده ام ، خدا را شکر که معصومه در سفر همراهمان نبود وگرنه همان جا می فرستادمان محضر ! برای انگشتر فیروزه اش کلی ذوق کرد ولی گفت انتظار نداشته برای شایا هم بگیریم ، مامانی برای شایا یک آویز فیروزه خریده بود که فورا به گردنش انداخت و کلی پز داد . چقدر دلم برایش تنگ شده بود ، گرفتمش توی بغلم و فشارش دادم . با پررویی گفت : خاله تو کی عروسی میکنی به من عیدی بدی ؟
از این حرفش هاج و واج ماندم : یعنی من فقط باید برای عیدی تو عروسی کنم ؟
معصومه گفت : بچه ام آرزو داره خوب ، مامانی زنگ نزدین خونه ی کارون اینا؟
مامانی فورا اخم کرد : چرا باید زنگ می زدم ؟ این دختر یه زنگ نزد ببینه فک و فامیل شوهرش سالم رسیدن یا نه؟ برای تبریک عید هم زنگ زد به موبایل بابات ، گفت به بقیه هم تبریک بگه ، ما رو لایق ندونس که دو دقه باهامون حرف بزنه !
همه ساکت شدیم ، اوضاع حسابی قمر در عقرب بود ، مامانی به شدت از کارون رنجیده بود و چون محمد حضور نداشت به راحتی گلایه هایش را بر زبان می آورد و این وسط من ناخن هایم را می جویدم و تیره و تار شدن اوضاع را تماشا می کردم . معصومه تلاش کرد بحث را منحرف کند : عمو حمید اینا چرا نیومدن ؟
- فامیلشون دعوتشون کرده بود و اصرا پشت اصرار که یه راست برن اونجا ، راستش بهتر هم شد ، هم مرضیه معذب بود هم حامد .
- نپرسیدین حامد می خواد همون اهواز بمونه یا میاد تهران ؟
بحث بر سر ازدواج من بالا گرفت و من خودم را مشغول شایا کردم که داشت می گفت با عیدی هایش چه چیزهایی می خرد .
عمه هایم همان شب آمدند خانه ، شام را سفارش دادیم از بیرون بیاورند و نشستیم به حرف زدند . مهرداد هم به من عیدی داد که از این کارش ذوق مرگ شدم ، یکی از مجموعه های شعر عبدالجبار کاکایی بود که تهش یک سی دی داشت با صدای فریدون که چند تا از همان ترانه ها را خوانده بود . داشتم با حرارت از مهرداد تشکر می کردم که مهری گفت : اون مانتویی که مشهد خریدی دم دسته ببینم ؟
- حالا بعدا ...
- الان می خوام ببینم ...
این مانتو نبود که اینقدر اهمیت داشت ، چیز دیگری بود .
به محضی که در اتاق را پشت سرش بست خیلی جدی پرسید : قضیه ی خواستگاری حامد چیه؟
حیرت کردم : تو از کجا می دونی ؟
- گفتم چیه ؟
- خب خواستگاری کرد ؛ منم گفتم نه !
- گفتی نه ؟ مطمئن ؟
- نه نه که نه ! گفتم فعلا حرفش را نزنند که آمادگی ندارم و ... چطور ؟
مهری با خستگی روی تخت افتاد : خبرش به ارس رسیده مرضیه ، خیلی عصبانی شده !
- اون از کجا فهمیده ؟ آخه چطوری ؟ میشه درست توضیح بدی ؟
- کارون زنگ زد خونه امون !
romangram.com | @romangram_com