#آرزو_پارت_4
- معذرت خواستم که !
نغمه قهقهه زد : ولی بیشتر شبیه فحش بود گلم !
- ولم کن نغمه تو رو قرآن !
انگار نغمه متوجه حال و روزم شد چون دیگر سماجت نکرد .
سر کلاس با وجود شیطنت های بچه ها و بحث داغی که برای میان ترم در گرفته بود ، من زل زده بودم به گوشه ای از تخته و در خیالات خودم غرق بودم . تا حالا خیالم راحت بود که محمد تمایلی به زن گرفتن ندارد و حرف های معصومه و خاله هایم در او اثر نمی کند ، اما الان وضعیت فرق کرده بود ، خودش پیشنهاد داده بود ؛ حتی دخترک را هم خودش پیدا کرده بود . واااای ! برادر نازنینم از دست رفت . قبل از آن که دوباره اشکم راه بیفتد ، دکتر مصدق صدایم زد و سوالی پرسید . عین خل ها زل زدم به استاد : نمی دونم !
- حواستون اینجا نیست خانم سلیمی ؟
جرات نگاه کردن به چشم های سرزنش کننده اش را نداشتم : نه کاملا !
- خانم بفرمایید اصلا !
- ببخشید استاد !
امیدوار بودم این غائله را ختم کند ولی او شروع کرده بود به گله کردن که ما دل به درس نمی دهیم . کاش می توانستم جیغ بزنم و از کلاس فرار کنم .
- امروز حال و احوالت خوب نیس مرضیه ، آره ؟
زل زده بودم به بُرد ، بدون اینکه چیزی بفهمم : نه ، خوبم !
- تا به چی بگی خوب ، چی شده حالا ؟
نفس عمیقی کشیدم : محمد می خواد زن بگیره !
نیش نغمه ناگهان باز شد : مرضیه باورت نمیشه من چقدر تو رو دوست دارم !
علیرغم میلم لبخند زدم : خره ، دختره رو هم خودش پیدا کرده !
- ای خاک تو اون سر بی عرضه ات ، سه ساله دارم به هر ساز تو می رقصم ، با همه ی اداهات ساختم ، حالا اومدی میگی داداشت داره یکی دیگه رو می گیره ؟
- سر به سرم نزار NG !
نغمه دست انداخت زیر بازوی من و با حالت خنده داری گفت : من شکست عشقی خوردم تو چه مرگته ؟
- من نمی خوام محمد زن بگیره !
- وا ، این چه حرفیه مرضیه ؟ اولا که محمد تا ابد مجرد نمی مونه ، ثانیا تو هم امروز و فردا باید از اون خونه بری ، چرا محمدو می خوای بیخ ریشت نگه داری ؟
- من نمی خوام محمدو تو خونه نگه دارم ولی ...( ناگهان صدایم بالا رفت ) نمی تونم تحمل کنم یه دختر دیگه بیاد محمدو از دستم دربیاره ، من هیشکی رو به اندازه ی محمد دوس ندارم حالا یهو یه غریبه بیاد ، تمام حواس محمد میره طرف اون ، دیگه منو اصلا یادش نمیاد !
romangram.com | @romangram_com