#ارباب_تاریکی_پارت_99
نفسی گرفتم:
_ خیلی از من خوشت نمیاد اما دیشب ازم حمایت کردی، چرا؟
کنار تخت نشست و بل لبخند محوی گفت:
_ شجاعت توی تک تک حرکاتت بود! راستش رو بخوای جذبت شدم اما تو یه مشکل بزرگ داری.
اخم کردم:
_ چی؟
بی تفاوت به چشم هایم خیره شد: _پشت این شجاعت قدرتی نیست! تو فقط شجاعی و تاحالا با همین یه ویژگی خوب پیش رفتی، اما برای از این به بعدش کافی نیست. با این وجود همون طور که گفتی مغزت خوب کار می کنه چون به موقع سراغ این تشکیلات و قدرتش اومدی، هرچند که این اواخر ما ضعیف شدیم.
نفسش را آه مانند بیرون داد:
_تو فقط شبیه شاهینی؛ مثل اون مرد تکرار نمی شه!
پوزخندی زدم و به دیوار سیمانی پشت سرم تکیه زدم:
_ من مثل اون دوست داشتنی و قابل احترام نیستم؟
چهره اش سردرگم شد:
_ شاهین برای ما دوست داشتنی نبود! ازش فرمان می بردن چون می ترسیدن، هیچ کس اون رو دوست نداشت...
حرفش را قطع کردم و با تمسخر گفتم:
_برای همینم کشتینش ها؟
اخمی کرد:
_ چرا دائم این رو می گی؟ کی گفته ما شاهین رو کشتیم؟
قلبم نا منظم تپید:
_ یعنی... شما... اما اون خودش گفته بود که...
_ البته که نه، کی بهت گفته ما اینکارو کردی؟
از دهانم پرید که بگویم شاهین اما خودم را نگه داشتم؛ گفتن این حرف به مرد ناشناس باهوشی مثل او حماقت بود.
_اسمت چیه؟
دستش را جلو آورد:
_ امین نظری؛ معاون گروهم.
با اکراه دست دادیم خواست حرفی بزند، که در اتاق با شدت باز شد و مرد جوانی شتابان داخل آمد.
نفس نفس می زد: امین، ویلای دکتر عارف آتیش گرفته! تمام اعضای گروه مهرداد خان اونجا بودن.
چشم هایم از تعجب گرد شدند و دهانم باز ماند، عارف را می شناختند؟ چه بلایی سرشان آمده بود؟ چطور؟
صدای زنگ موبایلی بلند شد و امین تلفنش را از جیب کتش در آورد. هیچ حرفی نزد و فقط بعد از چند ثانیه گوشی را به سمت من گرفت:
_ با تو کار داره.
با تعجب ابرو بالا انداختم و موبایلش را گرفتم.
romangram.com | @romangram_com