#ارباب_تاریکی_پارت_100
_الو؟
صدایش خشدار بود:
_ حالت چطوره دکتر نامدار؟ شنیدم دیشب گرد و خاک کردی، پیروزی جدیدت رو بهت تبریک می گم!
راستش دیدم حالا که یه گروه جدید برای خودت پیدا کردی دیگه نیازی به قبلیا نداری.
صدایش خشن شد:
_همشون توی آتیشی که تو راه انداختی دارند میمیرند، این تازه اولشه. خودت رو بکش کنار نامدار وگرنه خون های بیشتری ریخته می شه!
حتی وقتی تلفن قطع شد و صدای بوق ممتد در گوشم پیچید، باز هم خیره به دیوار سیمانی اتاق بودم. چرا همیشه باعث دردسر می شدم؟
پریناز
چادرم را بالا گرفتم و با قدم های شتابزده وارد بیمارستان شدم. نگاهی به اطراف انداختم و همان طور که انتظار داشتم هیچ شخص آشنایی را در سالن انتظار ندیدم.
به سمت پذیرش رفتم و با عجله پرسیدم:
_ خانم مجروحای آتش سوزی رو اینجا آوردن؟
با بی حوصلگی تلفن را از گوشش فاصله داد:
_ کیارو می گی؟ همونایی که تو ویلا بودند؟
نفسم را با حرص بیرون دادم:
_ بله همونا.
دوباره تلفن را به گوشش چسباند: _چند نفر توی اتاق عمل اند، چند نفرم سرد خونه!
پتانسیل این را داشتم که همان گوشی تلفن را به پهنا داخل دهان گشادش فرو کنم اما وقتش نبود. تابلویی که اتاق عمل اورژانس را نشان می داد دنبال کردم و راه افتادم.
در تمام راهرو ها هیچ کدام از افراد گروه نبود و این مرا نگران می کرد؛ اگر همه...
سرم را تکان دادم خودم را تشر زدم، محاله همه با هم مرده باشند!
از فضای بیمارستان نفرت داشتم از این بوی ضدعفونی و الکل، از این رنگ سفید دیوار ها، از این قدم های شتاب زده نفرت داشتم!
شاهین من تا بیمارستان دوام نیاورد و پرستاری با بی رحمی تمام سه روزی که مدام در بیهوشی و هوشیاری بودم به من دروغ گفت که او فقط زخمی شده، مرگ من همان لحظه ای بود که اصل قضیه را شنیدم.
با دیدن ملیحه ای که شتابان و گریان راهرو را متر می کرد به سمتش دویدم.
_ ملیحه خانم!
لحظه ای ایستاد و به سمت من برگشت و بعد خودش را در آغوشم انداخت و گریه کرد.
ضربان قلبم بالا رفت؛ وقتی ملیحهی خوددار گریه می کرد یعنی وضع خیلی خراب بود!
_چی شده ملیحه جون؟ بچه ها خیلی آسیب دیدن؟
در بین اشک و بغض جواب داد: عارف، پریناز!
وای خدا سارینام.
دستم که پشتش را نوازش می کرد ثابت ماند!
سارینا باردار بود؛ یعنی...
_ چی شده ملیحه جون؟ درست بگو ببینم چه خاکی به سرمون شده؟
romangram.com | @romangram_com