#ارباب_تاریکی_پارت_101
صدای عربدهی وحشتناکی کل سالن را فرا گرفت:
_چی شده؟ تازه می پرسی چی شده؟
تازه متوجه چند نفری که انتهای سالن و روبروی در اتاق عمل بودند شدم، خدای من این رایان بود؟
با خشم و قدم های بلند به سمت ما می آمد؛ یک طرف صورتش پانسمان شده بود و سمت دیگری پر از زخم و سوختگی ریز بود.
رایان: اون بهزاد، اون آشغال بی همه چیز باعث این بدبختیه می فهمی؟ اون!
توی صورتم فریاد زد و به در اتاق عمل اشاره کرد:
_ نمی دونم پدرم زنده است یا مرده، زن حاملهی من اون تو داره جون می کنه ولی اون کجاست؟
ها؟
یه جا مثل همیشه مخفی شده تا بقیه جور کاراشو بکشند و اون فقط استفاده کنه؟
قدمی جلو آمد و مقابل من ایستاد ملیحه از آغوش جدا شد و سعی کرد بین من و او قرار بگیرد اما بی فایده بود چون رایان او را کنار زد و بازوی مرا میان پنجهی مردانه اش فشرد!
رایان: به خداوندی خدا! اگه بلایی سر خودش و بچش بیاد، یه نفر از باعث و بانیاش رو زنده نمی ذارم هیچ کدومتون رو نمی بخشم!
بازویم را به سمت خودش کشید و محکم تکانم داد:
_می فهمی؟ نمی بخشمش بهزاد خودم زنده زنده می سوزنم، کری یا می شنوی؟
وحشت زده و با چشمان گشاد شده نگاهش می کردم؛ قلبم آنقدر تند می زد که انگار می خواست سینه ام را بشکافد و بیرون بزند!
این مرد همان پسر آرام و سر به زیر نبود!
دست مردانه ای روی شانه اش قرار گرفت و او را کنار کشید: _صدات رو برای کسی بلند کن که داره بدبختمون می کنه، نه یه دختر تنها که مثل تو قربانی این کثافت کاریاس!
آرش با تمام قدرت رایان را از من جدا کرد؛ رایان عصبی بود و می خواست خودش را از بند او رها کند اما آرش دو دستش را پشت گردن رایان گذاشت و روبروی خودش نگهش داشت.
آرش: ساناز خوب می شه اون دختر خیلی قویه توهم قوی باش٬ مثل همسرت!
حرکات شتابان قفسهی سینهی هر دو نفرشان کم کم آرام شد.
رایان با بی حالی دست آرش را کنار زد و ملیحه در حالی که اشک می ریخت زیر بغل پسرش را گرفت و او را به طرف صندلی های جلوی اتاق عمل برد.
نگاه نگران و وحشت زده ام را از آن ها گرفتم و به آرش خیره شدم.
جلو آمد و با اخم گفت:
_ اون الان عقلش سر جاش نیست، حالت خوبه؟
به آرامی سر تکان دادم. نگاهم روی اجزای صورتش چرخید:
_ تو چرا هیچیت نشده؟
جمله ام که تمام شد تازه متوجه گندی که زدم شدم! این چه سوال احمقانه ای بود؟
لبخند تلخی زد و با طعنه گفت: _دوست داشتی من یکی از اونایی باشم که توی سردخونند؟
به تته پته افتاد:
_ نه، نه منظورم این بود که چطور تو آسیبی ندیدی؟ یا... ببین خودت که می فهمی چی می خوام بگم؟
با سر تایید کرد:
romangram.com | @romangram_com