#ارباب_تاریکی_پارت_102

_ چون من رفته بودم آموزشگاه امروز کلاس داشتم نمی تونستم توی جلسه باشم!

عحب شانسی آورده بود خدا روشکر که سالم بود، با مرگ یک نفر دیگر از عزیزانم کنار نمی آمدم.

نگاهی به انتهای سالن انداختم و پرسیدم:

_ مهرداد کجاست؟

ابرو های قهوه ایش در هم رفت و چینی به بینی انداخت.

از فکری که به ذهنم رسید قلبم درون سینه فرو ریخت نباید چنین می شد.

با ترس پرسیدم: مهرداد... مرده؟

گره بین ابروهایش از بین رفت؛ متوجه شد که مرا ترسانده است. صدایش رگه ای از خشم داشت:

_ نه اون هفت تا جون داره هنوز برای مردنش زوده رفته با پلیس صحبت کنه.

نفس راحتی کشیدم انگار که وزنه های سنگینی از روی شانه ام برداشته شد.

این مرد به کسی محبت نمی کرد یا صمیمی نمی شد اما نبودنش کار همه را لنگ می گذاشت، مهرداد آچار فرانسه ای بود که برای همه‌ی ما تکیه گاهی بود. در تاریک ترین اوقات امیدمان اول خدا بود و بعد مردی که قدرت عجیبی در حل تمام مسائل داشت.

_ترسوندیم چرا اخمت رفت توی هم؟

گردنش را کج کرد و شاکی گفت: _چون بهش گفتم امروز جلسه نداشته باشیم اما قبول نکرد! شاید اگر اون...

حرفش با صدای بلند گریه قطع شد. نگاهی به انتهای سالن انداختم، ملیحه چرا این طور گریه می کرد؟

قدمی به سمتشان برداشتم که رایان از جراح سبز پوش فاصله کرفت و مشت محکنی به دیوار کوبید.

فریاد زد:

_خدا! چرا من؟

چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا ملیحه شیون می کرد؟ چرا سرمای مرگ را احساس می کردم؟ این درد لعنتی چه بود که قلبم را می فشرد؟

دکتر از کنارم عبور کرد و آرش دنبالش رفت، اما من پایم به زمین میخ شده بود و نمی توانستم حرکت کنم!

حتی وقتی که دروازه های جهنم باز شد و تخت سفیدی را از آن بیرون آوردم نتوانستم به خودم حرکتی بدهم.

ملیحه خودش را روی تخت انداخت پرستار ها سعی می کردند او را بلند کنند.

صورت رایان از اشک خیس شده بود. چرا حس می کردم این پسر در همین چند ثانیه ده سال پیر شده است؟ کمرش خم بود یا من اینطور می دیدم؟

تخت از زیر دستان منتظر و لرزان ملیحه بیرون کشیده شد و به این سمت آمد.

قلبم می زد و نمی زد! یک در میان یا شاید هم کند تر، تخت از کنارم عبور کرد و وجودم را در هم شکست.

هزار تکه شدم وقتی داغم تازه شد و دیدمش. صدایی نمی شنیدم و اینگار فقط من بودم و این خبر تلخی که تصویری به من القا شد.

شناختن چهره‌ی مقتدر و مهربان او حتی از میان سوختگی هم آسان می نمود.

بی شک این مه خفه کننده و سرمای عذاب آور به مرگ تعلق داشت، عارف مرده بود!

بهزاد

با هر حرکت خودکارم روی صفحه‌ی کاغذ خطوطی رنگ می گرفت؛ حرکات من بی هدف بود اما آثاری که به جا می گذاشت کاملا هدفدار بودند!

این کاغذ باید سیاه می شد، دقیقا مثل روح من!

باید چقدر زخم می خوردم تا کاملا قصی القلب شوم؟ چقدر فاصله داشتم تا انسانیتم را کنار بگذارم؟

romangram.com | @romangram_com