#ارباب_تاریکی_پارت_83
_ تمام این مدت چشمام بسته بود نه می دونم کجا بودم نه اینکه کیا من رو دزدیدن، من فقط همون یه نفرو دیدم که خودتونم می دونید!
سعی کردم نگاهم سرد و بی حالت باشد اما بر خلاف من چهرهی او پر از شک بود.
سرهنگ: بسیار خب فعلا برو خونه استراحت کن چند روز دیگه باید برگردی سر کارت سروان.
سریع از روی مبل بلند شدم و اطاعت کردم.
همراه سرهنگ از اتاق خارج شدیم و من خیلی خوب می دانستم که آن بیرون چه در انتظارم است!
دیدن نگاه های سرزنش بار پدرم، اشک های مادرم و اخم های پریسا برایم غیر قابل تحمل بود؛ اما بدون هیچ حرف و اعتراضی همراه آن ها از کلانتری خارج شدم.
تمام مسیر رسیدن به خانه بابا سکوت کرد برخلاف او مادرم برای لحظه ای زبان به کام نگرفت.
این دفعهی پانزدهم بود که به سمت من برمی گشت.
مامان: پریناز جان پات که خیلی درد نداره؟
لبخند مصلحتی زدم:
_نه مامان جان٬ درد نداره.
ابروهای خوش فرمش را در هم کرد:
_ اون پسره چقدر اذیتت کرده. مگه دستم بهش نرسه! می دونم باهاش چی کار کنم
سرم را پایین انداختم؛ بهزاد آن قدر نگران و به فکر من بود که نفهمید زخمی شده است. نفهمید اشک من به خاطر چیست، او حتی نفهمید که من او را بهزاد نمی دیدم.
او شاهینم بود که دوباره برگشته بود و مقابل من باز هم زخمی می شد.
فکر اینکه بهزاد را هم از دست بدهم اشک را به چشمانی دواند که فقط پنجشنبه های آخر هفته تر می شدند.
یعنی الان در چه وضعی بود؟ یعنی هنوز زنده بود؟
نگاهی از آینهی کنار ماشین به مادرم انداختم که سرش گرم صحبت با پدرم بود. روبه پریسا اشاره کردم
_پری، پری کری؟
با چشم غره برگشت:
_ چیه؟ چی می گی؟
مجبور بودم این رفتار را تحمل کنم:
_ بهزاد یعنی نامدار حالش چطوره؟
پوزخندی زد و با دهن کجی گفت: _بهزاد نامدار حالش خوبه به لطف شما زن داداش!
_چته؟ چرا رد دادی؟
با مسخرگی ادای مرا درآورد و رو گرفت. این رفتار ها عجیب بود!
نکند چیزی بین این دو نفر باشد؟
اگر او و پریسا بهم...
دستم که داخل جیب مانتویم بود مشت شد، نباید این اتفاق می افتاد.
مامان: اون پرهامم نیست؟
romangram.com | @romangram_com