#ارباب_تاریکی_پارت_84

نگاه از کف ماشین گرفتم و داخل کوچه انداختم. این جثه‌ی نسبتا ورزیده و این قد بلند فقط مختص به او بود.

اما او اینجا چه می کرد؟

پرهام کی برگشته بود؟

ماشین مقابل خانه پارک شد. با قدم های بلند به سمت ما آمد و دستش را روی سقف ماشین گذاشت. بابا شیشه را پایین کشید

بابا: سلام پسر.

لبخندی زد:

_ سلام آق بابا، چطوری مامی خانم؟

نگاهش روی من ثابت ماند. پوزخندی زد:

_ معروف شدی آبجی، توی تلویزیون نشونت می دن!

این جملات یک اخطار شروع دردسر بود!

دوسال او را از این قضایا به بهانه‌ی سربازی و درس دور نگه داشتیم و حالا برگشته بود.

او بهزاد را راحت نمی گذاشت.

دنبال انتقام بود.

بهزاد

آمادگیش را داشتم؟ یعنی باید بالاخره با او روبرو می شدم؟

حرف های ملیحه در ذهنم اکو شد: _از من قول گرفت که حتما به دست تو برسه و تو ببینیش! این آخرین کاری بود که ازم خواست براش انجام بدم، چه بخوای چه نخوای مجبوری!

نفس عمیقی کشیدم و لپ تاپ رایان را در دستم فشردم؛ باید می دیدمش این آخرین و تنها خواسته‌ی برادرم بود.

در ذهن خودم را تصدیق کردم و وارد مای کامپیوتر شدم. محتوای این سی دی امانتی هرچه که بود آن قدر برای شاهین اهمیت داشته که بخواهد به دست ملیحه بسپاردش و او را به جان تنها فرزندش قسم دهد تا هیچ کس به غیر از من از وجودش مطلع نشود.

سی دی را باز کردم و نگاهم بین دو فایل موجود رفت و آمد کرد؛ یک پی دی اف و یک ویدیو.

ملیحه: گفت اول فیلم رو ببینی گفت تا آخرش نگاه کنی و حتی اگه محتواش آزارتم داد بازم ادامه بدی.

نگاهی به جای خالیش روی تخت انداختم، سی دی را تحویلمم داد و لپ تاپ پسرش را در اختیارم گذاشت.

سرم را بالا گرفتم و با التماس گفتم:

_ خدایا! تو که همیشه گذاشتی تو کاسه‌ی من بیا این دفعه رو معرفت به خرج بده یه کاری کن این فیلم بدردم بخوره. خسته شدم از این ندونستن!

لحظه ای پلک هایم را روی هم فشردم و با چشم بسته دستم را روی حسگر حرکت دادم و دوبار انگشتم را روی صفحه زدم.

_چشم هات رو باز کن داداش.

هر دو چشمم به انندازه‌ی یک توپ تنیس درشت شدند. چیزی که مقابلم می دیدم بی شک نقش خودم در آینه بود، با این تفاوت که ابروی او سالم بود و موهایش مثل مت آشفته نبود؛ بلکه خیلی مرتب رو به راست بالا رفته بود.

شاهین پشت میزی نشسته بود و مستقیم به دوربین نگاه می کرد؛ چهره اش کمی جوان تر از الان من بود. شاید دو سال.

_حتما برات سواله که من از کجا فهمیدم تو چشم هات رو بستی؟

واضحه داداش، تو همیشه عادت داشتی وقتی یه چیز ناشناخته می بینی با چشم بسته باهاش روبرو بشی اما این دفعه فرق داره.

ذهنم را خوانده بود؟ او از کجا عادت مرا می دانست وقتی که حتی یک بار هم مرا ندیده بود؟

صدایش با من تفاوت خیلی زیادی داشت.

romangram.com | @romangram_com