#ارباب_تاریکی_پارت_82
_مادر مهرداد؟
از روی تخت بلند شد و به سمت کمد رفت و پیراهنی بیذون آورد: _نه خانوم دکتر عارفه؛ ولی کم برای مهرداد و شاهین مادری نکرده.
پیراهن را به سمتم پرت کرد و ادامه داد:
_به هرحال، محرمت نیست که جلوش لخت بگردی شوهرت غیرتیه خواهر بدش میاد.
خندید و پا به فرار گذاشت؛ چیزی بهتر از پیراهن پیدا نکردم تا به سمتش پرت کنم.
چه باعث شد فکر کنم می توانم کمی خوش شانس باشم؟
دقیقا زمانی که در اتاق باز شد پیراهن به آرش رسید و با جا خالی دادن او مستقیم به صورت همسر عارف برخورد کرد. حس کردم سر تا پا قرمز شده ام.
پیراهن را با مکث از روی صورتش کنار کشید و گفت:
_شیطون تر از شاهینی، سلام آقا بهزاد!
با چشم برای آرش خط و نشان کشیدم ولی او سریع خنده اش
را جمع کرد و از جلوی چشمم دور شد.
دهان باز کردم تا حرفی بزنم که همسر عارف داخل و آمد و پیراهن را به سمتم پرت کرد.
_ ترجیح می دم وقتی داریم حرف می زنیم، لباس داشته باشی اقا پسر!
مثل شمعی قطره قطره آب می دم و زمین می ریختم؛ بی توجه به درد دستم سریع لباس را بالا آوردم تا بپوشم.
_ لازم نیست خودکشی کنی. توی این خونه مرد زیاد رفت و آمد می کنه دیدن این حواس پرتی ها و بی ملاحضگی ها طبیعیه برای من!
دندان هایم را روی هم فشردم، بر خلاف همسرش او زیادی سخت گیر بود.
دکمه های پیراهن را بستم و زیر لب زمزمه کردم:
_ مگه اینکه دستم بهت نرسه آرش!
پریناز
نفس عمیقی کشیدم و کف دست های عرق کرده ام را بیشتر بهم فشار دادم . دلیل این استرس چه بود؟ رویارویی با خانواده ام؟
در اتاق با تقه ای باز و سرهنگ داخل آمد.
مثل فنر از جا پریدم و خبر دار ایستادم؛ لب هایم از درد زانوی زخمیم روی هم چفت شدند.
سرهنگ پشت میز نشست و با نگاه نافذش نظری به من افکند.
سرهنگ: بشین سروان.
بی حرف روی مبل سبز اداره نشستم، این جا اینقدر رنگ سبز استفاده شده بود که بعضی اوقات از دیدنشان خسته می شدم. لب هایم مانتوی کوتاهم را روی رانم پایین کشیدم اما خیلی فایده نداشت.
سرهنگ: سروان این جا شایعه پشت سرت زیاده!
_ می دونم قربان.
سرهنگ: اینم نی دونی که با حرف نزدنت از این چند وقت، داری پای خودت رو می کشی وسط این قضایا؟
سرم را بلند کردم و با خجالت نگاهش کردم. باید به او چه می گفتم تا راضی می شد؟ اینکه بهزاد و من در این مدت در یک خانه زندگی کردیم؟
من من کردم: قربان... واقعا چیزی نبوده که بخوام بگم؛ تمام مدت...
سرم را پایین انداختم و پلک هایم را روی هم فشردم، خدایا مرا ببخش که دروغ می گویم!
romangram.com | @romangram_com