#ارباب_تاریکی_پارت_81
سر تکان داد:
_ آره.
من عاشقم، نگاه یه عاشق رو می شناسم ولی نه نگاه تو به پریناز اینجوریه نه اون به تو شرمندتم آقا!
نگاهمان عاشقانه نبود؟ البته که نبود خودم هم می دانستم؛ چه خوب که آرش تاییدش کرد. پس چرا دیشب نمی خواستم یک سانتی متر هم از خودم دورش کنم؟
چون همسر برادرم بوده اینکه فکر کردن ندارد! اما پس چرا...
آرش: به چی فکر می کنی که قیافت دائم حالت عوض می کنه؟
باز هم عادتم کار دستم داد؟ همیشه وقتی با خودم فکر می کردم با توجه به افکارم حالت چهره ام تغییر می کرد.
لبخند مصلحتی زدم:
_هیچی بابت دیشب ممنونم، تا زندم مدیونتم اگه نیومده بودی تا صبح دووم نمی آوردم.
خندید و گفت:
_ما اینیم دیگه! خود بتمنم این قدر به موقع نمی رسه. ولی این شوهرت یه تشکر خشک و خالیم نکردا
ابروهایم از خط رویش موهایم بالا تر رفتند:
_شوهرم؟
مشتی به رانم زد:
_آره دیگه، مهرداد خان رو می گم!
لحظه ای بهم نگاه کردیم و بعد هردو از خنده منفجر شدیم!
نفسم از درد شانه ام رفت و خندیدنم قطع شد؛ دستم را روی کتفم گذاشتم و ناله ای کردم.
آرش با اخم جلو آمد و به من زل زد. گوشهی لب های پر رنگش را گزید و روی صورتش کوبید و زنانه گفت:
_ ای وای! دیدی چی شد؟ حالا آقاتون دعوام می کنه. جوابش رو چی بدم که زن پا به ماهش رو اذیت کردم!
روی تخت خم شدم و در حالی که سعی می کردم نفس بکشم، میان خنده گفتم:
_ گورت رو گم کن تا آقام رو نفرستادم خدمتت برسه!
صدایش را دوباره نازک کرد:
_ می دونم عزیزم درد زایمان زیاده اما تو به خاطر مردت تحمل کن!
اگر کلمه ای دیگر ادامه می داد هر بخیه ای که خورده بودم پاره می شد. داشتیم از خنده منفحر می شدیم حالا نخند کی بخند!
این پسر واقعا موجود جالبی بود. پنج گروه مافیا داشتند دنبال من می گشتند و من این جا داستم به ریش مهرداد می خندیدم، عجب زن قبیحی بودم که شوهرم را مسخره می کردم!
با صدا در آمدن در اشک گوشهی چشمم را پاک کردم و با صدایی که ته مایهی خنده داشت پرسیدم: _کیه؟
صدای زنانه ای گفت: منم، ملیحه.
پرسشی به آرش نگاه کردم که تبسمی کرد:
_ چیزی نیست گلم مادر شوهرته!
با تعجب پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com