#ارباب_تاریکی_پارت_211
بهزاد
ماشین در دست انداز های جاده ی نیمه آسفالت پارک جنگلی بالا و پایین می شد و همین استرسم را زیاد می کرد. از آینه ی بقل به چراغ های روشن ماشین پشت سرمان نگاه کردم، حال پریناز خوب بود و من از نگرانی های احمقانه ی خودم پشیمان بودم.
تمام مدت پرواز منتظر بودم تا کوچک ترین حالت غیر طبیعی در او ببینم و اقدام به درمان کنم اما چنین نشد.
دسته ای از موهایم را از ریشه کشیدم و خودم را لعنت کردم. در این شرایط بدبختی و بیچارگی چرا نگرانی من در مورد حال یک دختر بود، نه جان خودم؟
با کلافگی به درخت های سر به فلک کشیده که شاخه هایشان در انتهایی ترین نقطه بهم پیوسته بود نگاه کردم در این تاریکی شب منظره ی ترسناکی را ایجاد کرده بودند، این وسط تنها نقطه یی امید، نور شفاف و نقره فام ماهی بود که با تمام توان دنبال راهی می گشت تا خودش را از بین فواصل شاخه ها به من برساند و خبرم کند که دو ماه گذشته و من هنوز هیچ غلطی نکرده ام!
دو طرف جاده ی جنگلی را درختان پوشانده بودند و می دانستم که کمی جلوتر ویلای مهرداد قرار دارد اما آن قدر تراکم تنه ها زیاد بود که دیدی نداشتم؛ جنگل لاویج، در شب یکی از زیباترین و ترسناک ترین مناطقی بود که دیده ام. در این تاریکی و عدم بصیرت، در این شلوغی و اغتشاش انواع درختان و تنه ها که خبیثانه هیبت خود را به رخ می کشیدند، تنها ماه بود که با نور همه ی آن ها را راهنمایی می کرد.
در این حالت گیجی و التهاب، برای لحظه ای تشابهی بین لقب خودم و ماه به یادم آمد:
_ ارباب تاریکی!
خودم را برای چنین تشبیهی تحسین کردم و دنبال اشتراکات دیگری گشتم اما از هر نظر دیگر من آن قدر پایین تر از ماه بودم که به چشم نمی آمدم. پس مقایسه را کنار گذاشتم و حواسم را به جاده دادم.
_چه قدر مونده؟
مهرداد که از ابتدای مسیر( حرکت از فرودگاه) تا الان یک کلمه حرف نزده بود، سنگین جواب داد:
_ بعد از این پیچه.
نیم نگاهی به چهره اش انداختم که مثل همیشه جدی بود. با گذشت تقریبا دو ساعت، دیگر از دستش عصبانی نبودم. بلکه حالا خودم را سرزنش می کردم که چرا رفتار تندی داشتم خوب می دانستم که آن قدر به او مدیونم که حق ندارم روی حرفش حرف بیاورم، چه برسد به مخالفت!
_مهرداد.
مهرداذ: رسیدیم.
نگاهی به هم انداختیم که او با آرامش گفت:
_حرفت رو بگو.
ماشین متوقف شد؛ تصمیم گرفتم که بحث را برای وقت دیگری بگذارم:
_هیچی.
بر خلاف انتظارم پی قضیه را نگرفت. من هم از این بابت خوش حال بودم.
همزمان باهم از ماشین پیاده شدیم. در را نبسته بودم که نگاهم روی ویلای چوبی ثابت ماند.
نقطه ی آغاز همین جا بود و بعد از این همه وقت دوباره به همین نقطه برگشته بودم با این تفاوت که این بار کنار برادرم بودم.
در را بستم و قدمی به سمت اجتماع عظیم ماشین ها رفتم، ویلا دقیقا بین درختان تاریک قرار داشت و از هر طرف چیزی حدود ده متر از جنگل دور بود، نور هلال ماه دقیقا روی شیشهی یکی از ماشین ها افتاد که باعث شد توجهم به سمتش جلب شد. یک لیموزین؟
رییسشان که من باشم از خودم یک موتور نداشتم و این ها...
سر و صدای زیادی که از داخل ویلا می آمد باعث شد سرعت قدم هایم را به سمت در بیشتر کنم که همان موقع صدای شلیک گلوله ای سکوت کل محوطه را شکست و سر و صدای داخل ویلا فروکش کرد.
نگاهی به پشت سرم انداختم رایان داشت ماشین را قفل می کرد و آرش کنار پریناز و پریسا بود، اما همه ی آن ها خشک شده و مبهوت به ویلا خیره بودند.
به خودم آمدم و بدون اینکه ثانیه ای را از دست بدهم، به سمت ویلا دویدم و از پله ها بالا دویدم و پاگرد را رد کردم و مقابل در چوبی گران قیمت خانه ایستادم، اما همین که دستم به سمت دستگیره رفت تا بازش کنم در از سمت دیگر باز شد و سینه به سینه ی مرد چهار شانه ای شدم.
نگاهم که به یقه ی لباسش دوخته شده بود را بالا آوردم که به صورتش رسیدم و...
نفسم بند رفت! او... او این جا چه کار می کرد؟ این گه طور ممکن بود؟
او زودتر از من زبان باز کرد:
romangram.com | @romangram_com