#ارباب_تاریکی_پارت_212
_بهزاد!
نگاهی به چشم های قهوه ای رنگش انداختم و با حیرت گفتم: تو...؟
صدای متعجب مهرداد از پشت سرم آمد:
_پدر؟
قلبم از تپش ایستاد! با تاخیر به سمت مهرداد برگشتم اما او خیره به مرد جلوی در بود؛ این مرد، همانی بود که بنای ترورش را گذاشته بودم و حالا اینجا می دیدمش. مهرداد به او گفت پدر؟
به کار افتاد که استخوان های گردنم روی هم پیچیدند و صدای بلندی ایجاد کردند. به چشم های غمگین مرد جا افتاده ی مقابلم نگاه کرد و با حیرت گفتم:
_ پدر!؟
بازدمش را با آه بیرون داد و گفت: _سلام پسرم!
با دهان باز نگاهش کردم، باورم نمی شد! چه طور...
ناله کردم:
_تو واقعا پدر منی!؟
لب هایش را روی هم فشار داد: آره هستم. چون پدرتم مجبورم الان از اینجا دورت کنم، بودنت اینجا به صلاح...
تازه مغزم به کار افتاد و فهمیدم برای چه اینجا هستم، بین حرفش پریدم و دستم را روی کتفش گذاشتم و عقب راندمش و وارد ویلا شدم که با دیدن صحنه ی مقابلم شوکه شدم.
با آخرین توانی که داشتم، نگاه از دو جنازه ی غرق خون گرفتم و گفتم:
_ این جا چه خبره؟
وسط سالن و روی کف پوش چوبی که در زیر نور لامپ برق می زد جنازه ی دو مرد به موازات هم افتاده بود، بدن جفتشان غرق در خون بود و بدتر از آن، چشم های هر دو نفرشان باز مانده بود.
با انزجار نگاه از آن ها گرفتم و اطراف سالن خالی را کاویدم؛ چه کسی آن ها را کشته بود؟ کسی که اینجا نبود!
با قدم های سست و محتاط به سمت آن ها قدم برداشتم، از گوشه ی چشم هایم دیدم که نمای تیره ای از پشت مبل های شیک زرشکی رنگ سالن که به صورت دایره ای چیده شده بودند بیرون آمد. با جلو رفتن من سایه ها بلند تر می شد و وقتی که دقیقا وسط سالن و زیر لوستر درخشان و بلند قرار گرفتم، همه آن ها ایستاده بودند.
دورتا دور سالن هر جا که پناه گاهی وجود داشت، مرد اسلحه به دستی هم دیده می شد که آماده ی شلیک بود. نگاهم یک دور کامل سالن را چرخید و همین که به آستانه ی در رسید روی قامت بلند و ورزیده ی مردی که خودش را پدرم می دانست، نشست.
یعنی او واقعا پدرم بود؟
افکارم را روی زمان حال متمرکز کردم و با نگاهی به قیافه های عبوسشان به حرف آمدم:
_ اینجا چه خبره؟
یکی از آن ها که از بقیه قلدر تر به نظر می رسید با لوله ی کلتش به من اشاره کرد:
_ این رو ما باید ازت بپرسیم.
نیم نگاهی خرجش کردم و بی توجه به جدیت چهره اش، کاملا خون سرد دست هایم را پشت کمرم قلاب کردم و راه رفتم.
_توی دعوت نامه قید شده که بدون اسلحه بیاید؛ اما شما اینجا دوئل راه انداختید.
صدای نخراشیده ی یکی از آن ها بلند شد:
_ چرا باید به حرف یه الف بچه گوش بدیم؟
نگاه تیزی به چهره ی درهمش انداختم:
_کسی مجبورت نکرده گوش بدی! هرکی ناراحته همین حالا از این جا بره. در که بازه
همزمان با گفتن این مطلب مهرداد و آرش که وارد ساختمان شده بودند از جلوی در کنار رفتند امیر علی( پدرم) کنار یکی از ستون های چوبی ایستاده بود و با دقت به من نگاه می کرد. پریسا و پریناز داخل نیامده بودند و احتمالا رایان همراه با آن ها بود و من ازاین بابت خوش حال بودم، پریناز تمرکزم را از من می گرفت.
romangram.com | @romangram_com