#ارباب_تاریکی_پارت_210

سگ اخلاق شدن پریسا در مواقع ترس و استرس امری طبیعی بود و من دیگر عادت کرده بودم؛ برای همین بی توجه به تکان های شدید هواپیما در هنگام تیک اف بحث را عوض کردم.

_منظورت از اسرار دیگه چی بود؟

یک چشمش را باز کرد و با استرس گفت:

_کدوم اسرار؟

با کلافگی توضیح دادم:

_ همین رنگ رخساره و ...

پریسا: آهان خب؟ خبر می ده دیگه، هرکی یه نگاه بندازه به قیافه تو می فهمه که یه چیزایی توی سرته.

اخم کردم و با تردید پرسیدم:

_ چه چیزایی؟

چشم دیگرش را باز کرد و با ترس کمی به سمتم برگشت:

_ببین آبجی من اون قدری بهت نزدیک هستم که بتونم یه چیزایی رو بفهمم! من می دونم که بین تو بهزاد علاقه هست.

چشم هایم اندازه ی دو گردو درشت شدند چرا هرکس مرا می دید همین را می گفت؟ یعنی از ظاهرم چه پیدا بود؟

آب دهانم را با فشار قورت دادم:

_چرا این رو می گی؟ همچین چیزی نیست!

لنگه ای از ابروهای هاشور خورده اش را بالا انداخت:

_ جدا؟ اما از اینکه گاه و بی گاه روی اعصابش رژه می ری و حسادتش رو تحریک می کنی چیز دیگه ای معلومه، انکار نکن پریناز... دوستش داری!

دهانم باز و بسته شد اما چیزی نگفتم؛ دوباره خواستم حرفی بزنم اما باز هم صدایی از دهانم در نیامد خودم هم نمی دانستم تکلیفم چیست. اصلا مگر در این مدت کوتاه وقتی برای چنین چیزهایی داشتیم؟

مردد گفتم:

_ من... من عاشقش نیستم .

پریسا: لازم نیست که از اول عاشقش باشی، همین که بعد از شاهین بهش نگاه می کنی و باهاش راه میای و کمکش می کنی برای شروع کافیه!

لب هایم بهم خوردند و با صدای متفکر و تحلیل رفته گفتم:

_ هرچی هست، یک طرفه است اون... اون اصلا به من فکر نمیکنه...

پریسا دلگرم کننده و با لبخند جواب داد:

_ حتی رییس یه گروه مافیا هم عاشق می شه در ضمن اگه بهت فکر نمی کرد؛ شبی که حالش از همه بدتر بود به تو پناه نمی آورد و نمی گفت تو آرامششی البته دقیقا این رو نگفت.

با دهان باز مانده نگاهش کردم او شنیده بود؟ یعنی... گوش ایستاده بود؟

_تو...تو... هیچی، بیخیال.

اما اگه از روی علاقه نبوده باشه، اگه...

پریسا: از روی هوس باشه؟ نه خواهر من سی سال مجرد و دور از دخترا زندگی کرده، اگه اهل این چیزا بود تا الان ده بار ازدواج کرده بود! بهزاد آدم عجیبیه اما برخلاف مهرداد خیلی احساسیه به نظرم توی دل یه چیزایی می گذره که به تو مربوط می شه، ومن اشتباه نمی کنم.

پریسا دوباره راست نشست و سرش را به پشتیی صندلی تکیه داد؛ اهی به بهزاد انداختم و دیدم که در کمال تعجی او هم به من نگاه می کند اما همین که مرا دید سریع اه را دزدید و از پنجره ی کوچک هواپیما به آسمان تاریک خیره شد یعنی ممکن بود؟

من چه می خواستم؟ اینکه علاقه ای باشد یا...

بهزاد! با من چه کار کردی که تکلیفم را نمی دانم؟

romangram.com | @romangram_com