#ارباب_تاریکی_پارت_209


_ پس از بودن عزیزات استفاده کن، چون ممکنه زود از دستشون بدی.

با تعجب نگاهم کرد اما من به او محل نگذاشتم و به طرف خروجی سالن انتظار که به باند فرودکاه منتهی می شد رفتم؛ دلم می خواست هرچه سریع تر از این سالن خفقان آور خلاص شوم تا بتوانم نفس بکشم. خودم را سرزنش می کردم که چرا بغلش کردم!

او آرامش من بود؟ البته که نبود، با هر نگاهی که به مردی می انداخت کل تنم حواس می شد برای تعقیب او، کجای این حالت آرامش داشت؟

با افکار مغشوشم از سالن خارج شدم و به طرف هواپیما رفتم.

پریناز

با کمک پریسا روی صندلی نشستم و نفس بند رفته ام را تجدید کردم

کم کم داشتم پشیمان می شدم که چرا هوس سفر کردن به سرم زد. درد و سوزش و داغی که زخم هایم داشتند، نفس هایم را می برید و خسته ام می کرد. حس می کردم کل تنم قطرات ریز عرق است اما محل نمی دادم شاید که بر طرف شود.

داخل هواپیما دو ردیف صندلی قرار داشتند که من در انتهایی ترینشان نشسته بودم؛ از همین جا هم بهزاد را می دیدم که با کلافگی از رایان و آرش برای هرچیز ایراد می گیرد و بارها و بارها با تلفن همراه رایان وضعیت ویلا را از طریق امین چک کرد.

مشکلش چه بود؟

من فقط یک جمله گفته بودم و او انقدر عجیب رفتار می کرد، اصلا منظور من ان چیزی نبود که او پنداشت! نگاه پر خشمش اتفاقی به من افتاد اما خیلی زود سرش را چرخاند. با چشم های گرد شده نگاهش کردم، کم کم داشتم به عادی نبودن رفتار های او شک می کردم.

نگاهم را به راهروی باریک اما کاملا شیک هواپیما انداختم که همان لحظه مهرداد وارد شد و با گفتن جمله ی: آماده ی پرواز بشید. از مقابل بهزاد گذشت و بی توجه به او وارد کابین خلبان شد.

اصلا رفتار این دو نفر را درک نمی کردم. هنوز خیلی ها نمی دانستند نسبت آن دو چیست اما خودشان که می دانستند، دلیل این همه جنگ و جدل چه بود؟ چرا بهزاد دائم می خواست ثابت کند که از مهرداد بهتر است و مهارت بیشتری در انجام کارهایی دارد که حتی قبلا آن ها را تجربه نکرده؟

بهزاد این رفتار را در قبال آرش هم داشت! انگار که آرش حق او را خورده بود که نسبت به او این طور رفتار می کرد، من حتی شک داشتم که او واقعا علاقه ای به نجات دادنش از دست باده داشته است.

با نشستن پریسا در کنارم، دست از تجزیه و تحلیل شخصیت این دو مرد پیچیده و مرموز برداشتم. پریسا کمی به سمت من خم شد و کمر بندم را بست و سفتش کرد. لبخندی به مهربانیش زدم، اگر او را نداشتم می خواستم چه کنم؟

_ممنونم، خودم می تونستم.

با چشم های ریز شده و اخمی مصنوعی نگاهم کرد:

_بعد از این همه سال نشناسمت که به درد لای جرز می خورم! زبونت نمی چرخه حرف بزنی وگرنه می دونم داری از درد پس میفتی.

لب خشکیده ام را به دندان کشیدم و سعی کردم خنده ام را کنترل کنم:

_از کجا فهمیدی؟

ابرویی بالا انداخت و با لبخندی مغرورانه گفت:

_ رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون! البته علاوه بر این از اسرار دیگه ای هم خبر می ده.

صدای من در میان صدای خلبان په از میکروفون به گوش می رسید گم شد. مثل همیشه داشت توصیه های مربوط به پرواز را می کرد با این تفاوت که مهمانداری نبود، تا بخواهد نکات اصططراری را یادآوری کند. از قبل می دانستم مهرداد از نظر مالی در سطح خیلی بالایی قرار دارد اما وقتی شنیدم که قرار است با هواپیمای خصوصی که او اجاره کرده برویم، برق از سرم پرید! احتمالا این پرواز چندین میلیون برایش آب خورده بود اما اینکه چرا اینطور برای بهزاد و کارهایش پول خرج می کرد را نمی فهمیدم، آن هم وقتی که هیچ وابستگی عاطفی به او نداشت! نه تنها به او بلکه به هیچ کس؛ مهرداد مرد علاقه و احساس نبود.

با تکان خوردن هواپیما دست راستم محکم در میان پنجه ی پریسا چلانده شد و مفصل هایم همه به استخوانی یک تمه تبدیل شدند. نگاهش کردم که دیدم چشم هایم را محکم بسته و لب پایینش را می گزد.

_پری؟ پریسا؟

رنگش لحظه به لحظه بیشتر سفید می شد، لرزان جواب داد:

_ چیه؟ حالت خوب نیست؟

دست دیگرم را با سختی بالا آوردم وبی توجه به درد شانه روی دست یخ زده اش گذاشتم:

_پری تو که گفتی این عادتت از بین رفته.

کلافه و لرزان جواب داد:

_خب حالا که می بینی نرفته، می گی چیکار کنم؟


romangram.com | @romangram_com