#ارباب_تاریکی_پارت_208
هنوز هم برایم عجیب بود که چه طور می خواستیم با ک هواپیمای خصوصی این مسافت کوتاه را طی کنیم، در واقع این اولین باری بود په با یک هواپیمای خصوصی یا حتی عنوانش مواجه می شدم.
قدمی به جلو برداشتم و روبروی پریسا قرار گرفتم:
_تو چرا اومدی؟ مهرداد مجبورت کرده؟
حس کردم جسم نحیف آن دختر که به طور قابل توجهی از من کوتاه تر بود، از زیر شنلش تکانی خورد اما توجه نکردم.
پریسا لب هایش را به سمتی جمع کرد:
_ برعکس اینیه که گفتی ما مهرداد رو مجبور کردیم که...
حس کردم کل مغزم داغ شد.
او را مجبور کرده بودند؟ لابد باز هم از ناتوانی من گفته بودند! ناتوانی که اصلا واقعیت نداشت.
اخم کردم:
_ که بیاد؟ چرا مجبورش کردید؟ من که بهش نیازی ندارم.
پریسا دل گیرانه نگاهم کرد:
_ اون یه حامی قدرتمنده بهزاد، تو باید...
_باید خدمتت عرض کنم که فعلا از نظر قدرت من در مرتبه ی اول قرار دارم و اون دوم! پس نیازی بهش نیست.
جسم نحیف زیر شنل براق دوباره تکان خورد؛ دست نحیف و خوش تراشش را که تا ساق پوستش مشخص بود، از زیر شنل بیرون آورد و در یک حرکت کلاه شنل را پایین انداخت چشم هایم از تعجب گرد شد! او؟
پریناز با لحن پر طعنه ای گفت:
_ به خاطر همین قدرتمند بودنته که معطل اومدن برادرت شدی؟
نگاهم بین مردمک های لرزان هر دو چشمش چرخید و کم کم اخم کردم:
_ تو اینجا چی کار می کنی؟
با کینه ی شدیدی جواب داد: _فرودگاه ارث بابات که نیست عمومیه، پس به مردم گیر نده!
از این همه رک بودنش تعجب کردم اما این حس را نشان ندادم و فقط پوزخند زدم بعد از تمام آن بی محلی کردن هایش، حالا وقتش رسیده بود که جوابش را بدهم.
قدم دیگری جلو رفتم و از برتری قدم که روی تنش سایه انداخته بود استفاده کردم:
_ زبونت باز شده! زخمات چی؟ اونا بسته شدند؟
سرش را بالا گرفت و لب های بی رنگ شده اش را، که کاملا ترک خورده بود و پوسته انداخته بود. با زبان تر کرد و بی رمق اما محکم جواب داد:
_اگه یه آشوب گر نباشه که دائم عزیزام رو عذاب بده، زخمام مشکلی ندارند.
ابروهایم را بالا انداختم و با گیجی پرسیدم:
_عزیزات؟
لب های بسته و کوچکش چند بار جابه جا شد،انگار که این لب ها با تخی نامرئی به قلب کم توان من متصل بودند که اینطور در سینه ام محکم و بی طاقت تپید.
بالاخره با تردید جواب داد:
_آره نگران آرش بودم اما حالا که سالمه حال منم خوبه و خیالم راحت.
آرواره هایم روی هم چفت شدند و نفس عمیقی کشیدم تا تن گر گرفته ام را آرام کنم و اعصابم راحت شود؛ که عزیزانش را عذاب می دادم ها؟ عزیزان!
پوزخندی زدم و با خشم کنترل شده ای گفتم:
romangram.com | @romangram_com