#ارباب_تاریکی_پارت_152

_ خودتون گفتید جونش براتون مهم نیست پس چرا این قدر عصبی شدید؟

_مهرداد!

صدای فریاد عصبی امیرعلی آشنا بود، سال ها این صدا را شنیده بود و حالا دوباره برایش تکرار می شد پرده ی خاطرات رو شده را کنار زد و پلک هایش را بهم فشرد:

_ بله استاد؟

همین جمله کافی بود تا آب روی آتش خشم امیر علی باشد؛ صدای او هم آرام تر شد:

_ چرا کاری می کنی که یه بلایی سرت بیارم؟

چشم هایش را باز کرد:

_ اگه حقمه، هرکاری لازمه انجام بدید.

غم عمیقی در چشمان امیر علی نشست و دستش برای دومین بار شل شد چرا همیشه این پسر کاری می کرد که اقتدارش خدشه دار شود؟

اسلحه را آرام آرام پایین کشید و روی میز قرار داد، مهرداد دومین فردی بود به او اعتماد کامل داشت.

امیر علی سرش را با تاسف تکان داد و به حرف آمد:

_ فکر می کردم تو طرف منی، واقعا می خواستی بکشیش؟

مهرداد: با نهایت احترام، من طرف خودمم؛ در ضمن یه روزی یکی وقتی داشتم بهترین رفیقم رو از دست می دادم مجبورم کرد که با دستای خودم بکشمش تا درد نکشه؛ از من چه انتظاری دارید استاد وقتی اینارو از خودتون یاد گرفتم؟

هردو نفر با غم و در سکوت بهم نگاه کردند؛ خیلی خوب آن خاطرات را به یاد می آوردند و... عذاب می کشیدند.

امیر علی سرش را پایین انداخت: _حداقل بگو چرا؟

مهرداد: چون خانوادم رو ازم گرفت منم حق داشتم مثل اون محبت حس کنم، مگه نه؟

امیر علی به جوان برازنده ی مقابلش نگاه کرد:

_ اون حتی یادش نمیاد. تاوان گناهان نکردش رو داده، نمی خوای تمومش کنی؟

مهرداد قدمی به عقب برداشت و متفکر جواب داد:

_من تصویه حسابم جداست؛ مادرم، برادرام و پدرم رو اون ازم گرفت خانوادم همه چیز من بود، اونم باید درد از دست دادن همه چیزش رو توی اوج لذتش از زندگی احساس کنه.

قلب امیر علی با هر کلمه ی مهرداد مچاله تر می شد؛ بهزاد بیچاره چه گناهی کرده بود که باید اینقدر عذاب می کشید؟ آن هم برای دوبار؟

به مهرداد که حالا در آستانه ی در ایستاده بود نگا انداخت خود خواهی بود اما هنوز هم در اعماق وجودش پدرانه هایی بود که حتی مجبور به التماس کردنش کند.

امیرعلی: نکشش!

نگاهی که بینشان رد و بدل شد خیلی عمیق بود، مهرداد در را باز کرد:

_حتی اگه من نکشمش روزی می رسه که بهم التماس می کنه تا این کارو بکنم.

کمر امیر علی بیشتر خم شد و درد قلبش بیشتر!

مهرداد قدم دیگری برداشت و از اتاق بیرون آمد اما می دانست که صدایش به گوش استادش می رسد، پس ادامه داد:

_مرگ من و اون به دست هم دیگه است؛ یه امپراطوری دو تا فرمانروا نمی خواد!

بهزاد

ماشین که وارد کوچشان شد تعلل نکردم و سریع پریناز را در آغوش کشیدم ناله ی آرامی کرد، نگاهم نا خوداگاه روی صورت قرمز شده اش ماند که هنوز اثر انگشتان و سیلی ام را داشت. برای هزارمین بار خودم را لعنت کردم اما چاره ای نداشتم، اگر نمی زدمش خوابیده بود.

همین که امین ترمز کرد با یک دست در را باز کردم و با دست دیگر شانه اش را در آغوش کشیدم و پاهایم را از ماشین بیرون آوردم و کامل بغلش کردم. دستم را محکم زیر زانوهایش حلقه کردم و با تمام سرعت به سمت خانه رفتم، برایم مهم نبود که مردی از انتهای کوچه با دهانی باز مانده نگاهم می کند. حتی خونی که روی زمین می رخت هم برایم مهم نبود؛ تنها متوجه پیراهنم که هر لحظه بیشتر خیس می شد و بدن سرد شده ی پریناز بودم.

romangram.com | @romangram_com