#ارباب_تاریکی_پارت_153
فرصتی برای زنگ زدن نبود برای همین به در خانه که رسیدم با تمام قدرت لگدی حواله اش کردم که صدای بلندی داد. قلبم آن قدر محکم می کوبید که سینه ام درد گرفته بود، در این لحظات به نظر می رسید سختی نفس کشیدن من و او دقیقا به یک اندازه است.
نگاهی به صورت بی رنگش انداختم و با التماس گفتم:
_ طاقت بیار پری، طاقت بیار.
صدای کشیده شدن دمپایی روی موزاییک وبعد صدای زنی آمد: _کیه؟
قبل از اینکه من جواب بدهم امین بلند گفت:
_درو باز کن خانم.
در یک آن در باز شد و چهره ی زن جا افتاده اما همچنان زیبایی را دیدم، که سعی داشت چادرش را مرتب کند.
زن: چیه مگه سر آور...
میخکوب من شد و لب هایش از هم فاصله گرفت.
با حیرت گفت:
_شاهین؟
نگاهش پایین کشیده شد و همین که پریناز را دید، ترسیده جیغ زد: _پریناز!
امین در را هول داد و او را کنار زد و من سریع وارد خانه شدم، از حیاط نسبتا سنتی خانه با نهایت سرعتی که می توانستم گذشتم و از پله های مرمر جلوی در بالا رفتم و با آرنجم در شیشه ای نیمه باز را کامل باز کردم و وارد شدم، نگاهم دور تا دور نشیمن سنتی و مدرن خانه چرخید.
صدای دختری از داخل آشپزخانه آمد:
_ مامان چی شده؟ کی بود؟
زمزمه وار اسمش را صدا کردم و بعد تن صدایم را بالا بردم:
_ پریسا!
شتابان از آشپزخانه بیرون دوید و با دیدن ما کپ کرد؛ با کلافگی نگاهی به تن نیمه جان پریناز انداختم و داد زدم:
_ توی این خراب شده تخت دارید؟
انگار تازه به خودش آمد که سریع به سمت یکی از در ها دوید و جیغ کشید:
_بیا اینجا.
محکم تر بغلش کردم و سریع وارد اتاق شدم و پریناز را به کمر روی تخت گذاشتم که ناله ی خفیفی کرد قلبم سوخت و کل جانم از ناله اش آتش گرفت، تقصیر من بود!
_یه بالش بیار.
دستم را آماده گرفتم و همین که نوک بالش به دستش خورد سریع کشیدمش و کنار پهلویش گذاشتم و تنش را آرام کج کردم و طوری او را روی شکم خواباندم، که بتواند نفس بکشد و هم خودم به زخمش مسلط باشم.
مانتوی تیره اش غرق در خون شده بود و هنوز هیچ نشده، تخت را هم رنگی کرده بود.
نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن قیچی روی میزتحریر، سریع به آن سمت رفتم و پایین مانتو را شروع به بریدن کردم.
_هر چقدر باند، پارچه، هر وسیله ی پزشکی و بدرد بخور که دارید برام بیار. همه رو آب گرم و خشک کننده هم بیار.
به کمرش که رسیدم پارچه داخل قیچی جمع شد و نتوانستم ادامه دهم، با کلافگی لعنتی به شانسم فرستادم و قیچی را به گوشه ای پرت کردم و دو طرف پارچه را گرفتم و محکم کشیدم که با صدای بلندی جر خورد و باز شد که ای کاش نمی شد.
نفسم در سینه حبس شد و بیرون نیامد و انگار تمام احساسات وابسته به مذکر بودنم در همین یک لحظه طغیان کرد.
خیره به کمر و پوست پریناز بودم، حالم دست خودم نبود. در واقع خودم نبودم نمی دانم چه بود فقط می دانستم هر چه که بودهمان لحظه مرا به جنون کشیده بود!
romangram.com | @romangram_com