#ارباب_تاریکی_پارت_151
(سوم شخص)
مشت محکم امیر علی روی میز چوبی فرود آمد و عادل را از جا پراند، با ترس به رییسش نگاه کرد و به خود لرزید این طایفه در حالت عصبانی زیادی خطر ناک می شدند.
امیر علی سرش را بین دستانش گرفت و بخشی از موهایش را کشید؛ دقیقا همان عادتی که پسر دومش داشت!
امیرعلی: دختره هنوز زنده است؟
عادل قدمی جلو گذاشت و با لحن آرامی جواب داد:
_ خبری نداریم، کسی نمی دونه کجا رف...
امیرعلی: پس اون مفت خورا دارند چه غلطی می کنند؟
سرش را پایین انداخت و سکوت کرد؛ امیر علی عصبانی و کلافه، به مراتب خطرناک تر از گلوله ی سفیر کش کلت بود!
امیر علی نفسی گرفت و به پشتی صندلی تکیه داد:
_ بگردید، پیداش کنید.
وای به حالتون وای به حالتون اگه بلایی سر بهزاد اومده باشه! تر و خشک رو باهم می سوزونم.
عادل تعظیم مختصری کرد و قدمی به عقب آمد تا خارج شود که تقه ای به در خورد و قبل از اینکه اجازه ای صادر شود، در اتاق باز شد.
_خب چه خبرا؟
می بینم که امیر علی خان اینجا کز کردند و خود خوری می کنند. درست می بینم؟
مهرداد با قدم های بلند، عرض اتاق را پیمود و روی صندلی چرم کنار میز نشست و پا روی پا انداخت.
حرکت امیر علی آن قدر سریع بود که کاملا دیده نشد و تنها وقتی قصدش معلوم شد که راست ایستاد و اسلحه را رو به پیشانی مهرداد گرفت.
چشم های مهرداد اول گشاد شد اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و حالت شوخی به چهره اش داد و شروع به خندیدن کرد.
همان طور که می خندید گفت: _اصلا باورم نمیشه! می دونی امیرخان واکنشت فراتر از انتظارم بود؛ خب، حالا چرا شلیک نمی کنی؟
در یک لحظه مسیر دست امیر علی تغییر کرد و صدای شلیک گلوله در اتاق پیچید، طولی نکشید که صندلی مهرداد کج شد و خودش و صندلی روی زمین افتادند اما دستش را ستون کرد و قبل از اینکه کامل نقش زمین شود نیم خیز شد و ایستاد.
هر چه قدر هم که آدم خوددار و قدرتمندی بود نتوانست به این مورد واکنشی نشان ندهد حیرت وقتی در صورتش تشدید شد که لوله ی اسلحه به سمت سینه اش قرار گرفت.
عادل ترسیده گفت:
_قربان.
امیر علی فریاد زد:
_ برو بیرون.
می دانست اگر برود بین این دو نفر اتفاق خوش آیندی نمی افتاد، اما اگر نمی رفت مرگ خودش حتمی بود. به اجبار تعظیم کرد و سریع از اتاق بیرون رفت؛ حالا فقط استاد و شاگرد مانده بودند.
مهرداد پوزخندی زد و قدمی به جلو برداشت و کامل به طرف مقابل میز چسبید که لوله ی اسلحه روی سمت چپ سینه اش قرار گرفت.
مهرداد: خب، چرا شلیک نمی کنی؟
پره های بینی امیرعلی با شدت باز و بسته می شد و صورتش قرمز شده بود، با این حال دستش لرزشی نداشت.
امیرعلی: مهرداد خط قرمز من رو می دونی، چرا زیر پاش گذاشتی؟ می خوای به چی برسی؟
مهرداد اخم کرد و با جدیت جواب داد:
romangram.com | @romangram_com