#ارباب_تاریکی_پارت_150

نوازش دستان یخ زده و سردی را روی صورت گر گرفته ام حس می کردم، درد داشتم، داشتم آتش می گرفتم اینجا و این لحظه برای من خود جهنم بود!

قلبم می سوخت، درد می کرد و نفس کشیدنم را سخت می کرد. چه مرگم شده بود؟

در این شرایط سخت صدایش مثل آب روی آتش آرام کننده بود. چیزی را که در صدایش حس می کردم، ته دلم را قرص می کرد.

بهزاد: پریناز پریناز، چشمات رو باز کن؛ دختر جون الان وقت خوابیدنه؟

نهایت محبتش همین بود؟ من جانم را برایش فدا کرده بودم و او اینطور جوابم را می داد؟

صدایش از قبل نگران تر شد:

_یه چیزی بگو دختر د لامصب چرا حرف نمی زنی؟ پری؟

پری گفتنش چه به دل می نشست، چرا اینقدر آرامم می کرد؟ مگر دستش که روی پیشانیم کشیده می شد چه جادویی داشت؟ بهزاد به من نا محرم نبود؟

با صدای عربده اش چهارستون بدنم لرزید:

_ امین تند تر برو!

امین هم متقابلا فریاد زد:

_ بنز که نیست الاغ از این سریع تر که نمی شه!

ناگهان بدنم رو به بالا کشیده شد و کل تنم درد گرفت شدت خونریزی پشتم بیشتر شد، در عوض در آغوش بهزاد فرو رفتم.

صدایش خشمگین تر از قبل بود:

_ به خداوندی خدا اگه به موقع نرسیم بیمارستان خودم و خودت رو باهم دار می زنم.

امین متقابلا فریاد زد: هیچ غلطی نمی تونی بکنی کدوم بیمارستان؟ هر جا بریم می گیرنمون!

فریاد دوباره بهزاد درد را در کل تنم پخش کرد:

_می گی چه غلطی بکنیم؟

قبل از اینکه امین دوباره داد بزند با توان اندکم به ران بهزاد چنگ زدم که سریع از جا پرید.

بهزاد: جانم پری، بگو عزیزم.

از لای پلک های نیمه بازی که کل توانم را می گرفت به چهره ی نگرانش نگاه کردم:

_ بریم خونه ما.

حیرت زده گفت:

_اما...

آهی کشیدم و با درد گفتم:

_ حالم بده بهزاد.

فشار پنجه هایش دور شانه ام بیشتر شد و مرا بیشتر به خودش چسباند؛ می ریم، قول می دم.

لب هایم باید به لبخندی کش می آمد اما نمی توانستم. پلک هایم روی هم افتاد و بار دیگر از درد به خودم لرزیدم؛ کل تنم در آتش می سوخت و قطره قطره جریان خون را روی پوست تبدارم حس می کردم.

در این بلبشوی درد و مرگ، فقط صدای جادویی این مرد را کم داشتم:

_ آدرس رو بگو.

لب هایم خشک بود و داغ، دهانم مثل چوب های کنار آتش خشک شده بود و کل گلویم می سوخت با این حال زبان باز کردم و بریده بریده گفتم.

romangram.com | @romangram_com