#ارباب_تاریکی_پارت_149
نقشه اش را من کشیده بودم و کل این خطرات و عملیات نظر من بود، جان آرش در دستان باده ای بود که به خون او تشنه بود. نامردی نبود اگر امین را به جای خودم در دل خطر می فرستادم؟
در یک لحظه تصمیم گرفتم و اجرایش کردم.
کتف امین را کشیدم و مجبورش کردم بشیند و قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان بدهد، اسلحه را از دستش کشیدم و از ماشین بیرون پریدم و با تمام سرعت به سمت لیموزین دویدم.
بوق ماشین ها، صدای ترمزشان و حتی مردمانی که از دیدن اسلحه در دستانم تعجب می کردند و فریاد می زدند برایم محو شد هدف من تنها مردی بود که به این سمت برگشت و با حیرت نگاهم کرد.
تصاویر اطرافم مات شد و دوباره صدای سوت در گوش هایم پیچید، نگاهم روی چهره ی آشنای او زوم شد.
می خواستم او را بکشم؟ نمی دانستم!
اولین بار به خواست من نبود اما حالا اگر او می مرد تنها من قاتل به حقش بودم.
صدای اولین شلیک، سوت را قطع کرد و موج عظیمی از صدا ها به روان شدند.
سمتمنمی دانستم چه می کنم فقط فهمیدم که دومین و سومین گلوله را به سمت کمر و شکمش شلیک کردم هرچند که محافظ ها اطرافش را گرفته بودند و نمی گذاشتند او زخمی شود.
با مکث من، موجی از گلوله ها به سمتم شلیک شد و به من فهماند که فرصتم تمام شده است، همان طور که بی هدف به سمت آن ها شلیک می کردم مسیرم را از جلوی لیموزین کج کردم و اسلحه را پایین آوردم و با تمام سرعت دویدم که چیزی محکم به سینه ام برخورد کرد.
شدت ضربه آن قدر زیاد بود که تعادلم را از دست دادم و به پشت روی زمین افتادم؛ درد شدید تنم را نادیده گرفتم و سرم را بالا گرفتم و خدای من.
چه می دیدم؟ پریناز دیوانه شده بود که خودش را در آغوش من انداخت؟
خشم و حیرت با هم به صدایم هجوم آوردند:
_پریناز تو؟
سرش را از روی سینه ام بلند کرد و با لحن بی جانی صدایم زد:
_ آخ بهزاد!
دستم را روی کمرش بالا کشیدم که خیس شد، یک لحظه هم کافی بود تا جریان را بفهمم و خون در رگ هایم منجمد شود.
_پریناز چرا...
با شنیدن صدای فریاد محافظ ها حواسم جمع شد و دستم را دور کمرش حلقه کردم و او را بالا کشیدم و بلند شدم.
نگاهی به پشت سرم و مردانی که مارا نشانه رفته بودند افتاد و کمر شل شده ی پریناز را محکمتر در آغوش کشیدم و کامل بغلش کردم، قدمی برنداشته ببودم که ماشین امین جلوی پایم ترمز کرد. بلافاصله در عقب ماشین باز شد و امین عربده کشید
امین:سوار شید .
سرش را به سینه ام چسباندم و سریع به سمت ماشین دویدم، هر آن منتظر بودم تا با گلوله های آن ها سوراخ شوم اما صدای فریاد آشنایی مانع از این کار شد. به گمانم همان مرد هدفم بود که دستور داد به ما شلیک نکنند اما چرا؟
نمی دانم!
در ماشین را تا آخر باز کردم و پریناز را روی دو دست بلند کردم و روی صندلی عقب گذاشتم؛ قبل از اینکه خودم سوار شوم برای لحظه ای نگاهم به ساختمان بلند روبروی هتل افتاد.
مرد بلند قدی در لباس سیاه و نقاب کاملا پوشیده ای در حالی که تک تیرانداز رایان را در دست داشت، روی پشت بام ایستاده بود و به من ن
گاه می کرد .
نمی دانم دید یا نه اما من فقط یک جمله را لب زدم:
_ انتقام می گیرم!
و قبل از اینکه او بتواند واکنشی نشان دهد، سوار ماشین شده بودم و به مسیر ناکجا آباد می رفتم.
پریناز
romangram.com | @romangram_com